الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
257
الغدير ( فارسي )
63 - ابو عمر در « استيعاب » مىنويسد : « وقتى عثمان كشته شد و مردم با على - عليه السلام - بيعت كردند مغيرة بن شعبه به حضور وى رسيده گفت : امير المومنين ! نصيحتى دارم برايت . پرسيد : چيست ؟ گفت : اگر مىخواهى حكومتت برقرار گردد طلحة بن عبيد اللَّه را به استاندارى كوفه بگمار و زبير بن عوام را به استاندارى بصره ، و براى معاويه فرمان حكومت شام را بفرست تا او را به اطاعت تو در آورد ، هنگامى كه خلافتت برقرار گشت آن را چنان كه مىخواهى و طبق نظريه ات اداره كن . على فرمود : در بارهء طلحه و زبير فكر مىكنم و تصميم مىگيرم ، اما در مورد معاويه نه به خدا هرگز او را تا بدين وضع و حال باشد به مقامى منصوب نخواهم كرد و نه از او كمك خواهم گرفت ، بلكه او را دعوت مىكنم به آنچه مسلمانان گردن نهادهاند گردن نهد ، اگر سرپيچيد او را براى داورى به ( كتاب ) خدا خواهم خواند . مغيره خشمناك بيرون رفت خشمناك از اين كه نصيحت و راهنمائيش را نپذيرفته بود . ديگر روز به حضورش آمده گفت : امير المؤمنين ! در بارهء آنچه ديروز به تو گفتم و در بارهء جوابى كه دادى فكر كردم ديدم نظرت درست است و با خير و حق طلبى سازگار آمده . اين بگفت و بيرون رفت ، و حسن - رضى اللَّه عنه - او را بديد كه بيرون مىآيد . از پدرش پرسيد : اين يك چشم به تو چه گفت ؟ فرمود : ديروز چنين گفت و امروز چنين . گفت : به خدا ديروز از سر خير خواهى گفته و امروز بفريب . على به فرزند گفت : اگر معاويه را در مقامش ابقا نمايم گمراهگران را به همدستى و مددكارى گرفته باشم ( 1 ) » . ( 2 ) 64 - ابو عمر در « استيعاب » در شرح حال حبيب بن مسلمه مىنويسد : « آوردهاند كه حسن بن على به حبيب بن مسلمه كه پس از صفين به يكى از لشكر كشىهايش پرداخته بود گفت : حبيب ! چه لشكر كشىها داشته اى كه جز براى فرمان خدا بوده است ! حبيب جوابداد : به طرف پدرت لشكر كشى نخواهم كرد . حسن به او فرمود : آرى به خدا ، تو در راه زندگى دنياى معاويه از او
--> ( 1 ) - اشاره اى است به آيه اى از قرآن . ( 2 ) - رك : غدير 6 .