عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

77

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

وى طاقت آن ندارد ، احوال و رسوم وى متغير شود غيب و حقيقت نهان به تا در سراى غيب و حقيقت بر سر آن شوى ، كه اين دنيا سراى بهانه است و زندان اندوه تا روزى كه اين مدت بسر آيد و اين قوت مقدر خورده آيد و در غيب باز شود . اى درويش ، بس نماند كه اين شب محنت بسر آيد و اين قوت مقدر خورده آيد و در حقايق و غيب باز شود . اى درويش ، بس نماند كه اين شب محنت بسر آيد و صبح كرامت از مشرق قربت برآيد ، اشخاص پيروزى بدر آيد ، ظلمت فرقت را نور وصلت با برآيد ، گير چنان كه تو خواهى چنان برآيد . بس نماند كه آنچه خبر است عيان شود ، آرزوها نقد و زيادت بيكران شود . دست علايق از دامن حقايق رهان شود ، قصهء آب و گل نهان شود و دوست ازلى عيان شود ، ديده و دل و جان هر سه به دو نگران شود . مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ من لم يعرف قدر الخلوة مع اللَّه فحادّ عن ذكره و اخلد الى خواطره الرديئة ، قيض اللَّه له من يشغله عن اللَّه . هر كه قدر خلوت با حق نداند از ذكر او بازماند و هر كه از ذكر او بازماند ، حلاوت ايمان از كجا يابد . لا جرم بجاى ذكر رحمن وساوس شيطان نشيند و هواجس نفس بيند و هر كه بر پى شيطان رود و هواء نفس پرستد قدر ذكر اللَّه چه داند و از درد دين چه خبر دارد ، بلال سوخته بايد و سلمان ريخته و معاذ كوفته تا حديث درد دين و انس ذكر ، با تو بگويند . از اين مشتى رياست جوى رعنا هيچ نگشايد * مسلمانى ز سلمان جوى و درد دين ز بو دردا اگر بلال است از تيمار مسلمانى بيمار و نحيف گشته ، و معاذ است سراپردهء عشق در صحراى درد نايافت ، زده كه : تعالوا نؤمن ساعة . ، ور سلمان است جان و دل خويش غريب وار از اندوه دين و درد اسلام بگداخته سر در سرّ خود گم كرده ، از وله و تحير بدان جاى رسيده كه بدر مسجد رسول ( ص ) برگذشت از خود چنان بى خود گشته و در مذكور چنان مستغرق شده كه سلام بر رسول فراموش كرد ، جلال و عظمت مرسل بجان و دل وى چنان تاختن آورده كه جاى سلامى بر رسول نگذاشته . مصراع : يعلم اللَّه گر همى دانم نگارا شب ز روز .