عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

46

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

اى درويش ، اول اين كار ، زهر است و آخر ، نوش ، بدايت اين راه بعد است ، و نهايت راه حلقهء قرب در گوش ، و گر مثالى خواهى بشنو وصف الحال بو بكر شبلى قدس اللَّه روحه : پيش از آنكه قدم در كوى طريقت نهاد ، مير سيه پوشان بغداد بود ، عادت داشت كه دزديده بمجلس جنيد رفتى ، اى من غلام آنكه دزديده در اين كوى سرى دارد . روزى بر زبان جنيد برفت كه : اگر همهء بت‌پرستان و ناكسان عالم را بفردوس اعلى فرود آورند ، هنوز حق كرم خود نگزارده است . شبلى از جاى برجست ، نعره‌زنان و جامه‌دران و گفت منم مير سيه‌پوشان و از ناكسى خويش ، خروشان ، چه كويى مرا پذيرد ؟ در اين حال جنيد گفت : اى جوانمرد ، بمراسلت موسى و هارون ، چندين سال فرعون مدبر را ميخواند تا بپذيرد ، اگر بيابد سوخته‌اى موحد كه بپاى خود آيد و درو زارد چون كه نپذيرد . شبلى در كار آمد و هر چه داشت از ضياع و اسباب و اموال ، پاك در باخت و مجرد بايستاد ، آن گه گفت : اى شيخ مرا چه بايد كرد ؟ گفت ترا در بازار بايد شد و دريوزه بايد كرد . هم چنان كرد تا چنان گشت كه كس بوى چيزى نداد ، پس جنيد تازيانه‌اى بوى داد و گفت در اين سردابه شو و دل را ، با اندوه و درد دين پرداز و چشم را به آب حسرت و ندامت سپار ، و هر گه ، كه جز حق - در خاطرت گذر كند ، به اين تازيانه اندامهاى خويش ، در هم شكن . شبلى سه سال در آن سردابه ، آب حسرت از ديدگان همى ريخت و بر روزگار گذشته دريغ و تحسر همى خورد و زينهار همى خواست ، بعد از سه سال ، سكرى در وى پديد آمد ، همچون مستان ، واله و سرگردان از آن سردابه بيرون آمد ، كاردى بدست گرفت و در بغداد همى گشت و همى گفت : بجلال قدر حق كه هر كه نام دوست برد به اين كارد ، سرش از تن جدا كنم ، آن خبر به جنيد رسيد ، جنيد گفت : او را شربتى داده‌اند و مست گشته ، از مستى و بيخودى ميگويد ، چون با خود آيد ساكن شود . يك سال در آن مقامش بداشتند ، چون از آن مقام درگذشت ، دامن خويش پر از شكر كرد و بگرد محلها ميگشت و ميگفت : هر كه بگويد اللَّه ، دهانش پر از شكر كنم . پس عشق وى روى در خرابى نهاد ، پيوسته در همهء اوقات همى