عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
31
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
لطف وى بود كه نعمت به قدر خود داد و از بنده شكر به قدر بنده خواست فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ . لطف وى بود كه بنده را توفيق خدمت داد و آن گه هم خود مدحت و ستايش بر سر نهاد كه : التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الى آخر . لطف وى بود كه بوقت گناه ترا جاهل خواند تا عفو كند أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ بوقت شهادت عالم خواند تا گواهيت بپذيرد إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ . بوقت تقصير ضعيف خواند ، تا تقصيرت محو كند . وَ خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً . آن درويش گويد ، از سر سوز و نياز در آن خلوت راز : الهى تو ما را ضعيف خواندى ، از ضعيف چه آيد جز از خطا و ما را جاهل خواندى و از جاهل چه آيد جز از جفا و تو خداوندى كريم و لطيف ، از كريم و لطيف چه سزد جز از كرم و وفا و بخشيدن عطا . سزاى بنده آنست كه چون لطف و رفق او جل جلاله بر خود بشناخت ، دامن از كونين درچيند ، بساط هوس در نوردد ، كمر عبوديت بر ميان بندد بر درگاه خدمت و حرمت لزوم گيرد ، ديده از نظر اغيار بردوزد ، خرمن اطماع بخلق بسوزد ، با دلى بىغبار و سينهاى بىبار ، منتظر الطاف و مبار الهى بنشيند تا حق جل جلاله بلطف خود كار وى ميسازد . و دل وى در مهد عهد مينوازد اللَّهُ لَطِيفٌ بِعِبادِهِ خداى را جل جلاله هم لطف است و هم مهر . بلطف او كعبه و مسجدها بنا كردند ، بقهر او كليساها و بت كدهها برآورند . توفيق را فرستاد تا طليعهء لشكر لطف بود ، خذلان را برانگيخت تا مقدمهء لشكر عدل بود . مسكين آدمى بيچاره كه او را گذر بر لشكر لطف و مهر آمد ، نداند كه طليعهء لشكر لطف او را دربرگيرد بناز ، يا مقدمهء لشكر عدل او را بپاى فرو گيرد ، زار و خوار . اى درويش مبادا كه لباس عاريتى دارى و نميدانى ، مبادا كه عمر ميگذارى ، زير مكر نهانى . آه از پاى بندى نهانى ، فغان از حسرتى جاودانى .