عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
108
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
و در قصهء بتبع و اسلام وى روايات مختلف است : اما رواية محمد بن اسحاق و عكرمة از ابن عباس آنست كه تبّع آخر كه نام وى اسعد و كنيت او ابو كرب است مردى آتشپرست بود بر مذهب مجوس ، از نواحى مشرق درآمد با لشكرى عظيم و حشمى فراوان بمدينهء مصطفى بگذشت و پسرى از آن خويش آنجا رها كرد . اهل مدينه آن پسر را بكشتند بفريب و حيلت . تبّع بازگشت بر عزم آن كه مدينه را خراب كند و اهل آن را استيصال كند ، جماعتى كه انصار رسول از نژاد ايشانند همه مجتمع شدند و بقتال وى بيرون آمدند ، بروز با وى جنگ ميكردند و بشب او را مهماندارى ميكردند ، تبّع را سيرت ايشان عجب آمد ، گفت : انّ هؤلاء لكرام ، اينان قومىاند كريمان و جوانمردان . پس دو حبر از احبار بنى قريظه نام ايشاى كعب و اسد هر دو ابن عم يكديگر بودند ، برخاستند و پيش تبّع شدند و او را نصيحت كردند ، گفتند : اين مدينه هجرت گاه پيغامبر آخر الزمان است و مهبط وحى به دو ، پيغامبرى از قبيلهء قريش خاتم پيغامبران و گزيدهء خداوند جهان ، صاحب القضيب ، و الناقة و التاج و الهراوة . و ما در كتاب خداى ، نعت و صفت وى خواندهايم و بر اميد ديدار وى اينجا نشستهايم و دانيم كه ترا بر اهل اين شهر دستى نباشد و نصرتى نبود ، مكن ، خويشتن را در معرض بلا و عقوبت حق جل و علا منه ، نصيحت ما بشنو و عزم و نيت خود بگردان و بر خويشتن بد مخواه ، مبادا كه ترا نكبتى رسد كه در سر آن شوى . آن وعظ و نصيحت ايشان بر تبّع اثرى عظيم كرد و از آن عزم و نيت كه كرده بود بازگشت و از ايشان عذر خواست . ايشان چون اثر قبول در وى ديدند ، او را بر دين خويش دعوت كردند . تبّع دعوت ايشان را اجابت كرد و بدين ايشان بازگشت و ايشان را گرامى كرد و از مدينه بازگشت بسوى يمن ، و آن دو حبر و نفرى ديگر از يهود بنى قريظه با وى مساعدت كردند و رفتند ، جمعى از بنى هذيل فرا پيش وى آمدند ، گفتند : ايها الملك انا ندلك على بيت فيه كنز من لؤلؤ و زبرجد . ما ترا دلالت كنيم بر خانهاى كه زير آن كنزيست از مرواريد و زبرجد . اگر خواهى كه بردارى ، بر دست تو آسان بود . گفت آن كدام خانه است ؟ گفتند خانهايست در مكه و مقصود هذيل