عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
31
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
را آرزوى محبت خاست . آن گه دنيا را بياراست و بريشان عرضه كرد . ايشان چون زخارف و زهرات ديدند مست و شيفتهء دنيا گشتند و با دنيا بماندند ، مگر يك طايفه كه هم چنان بر بساط محبت ايستاده بودند و سر بگريبان دعوى بر آورده . پس اين طايفه را هزار قسم گردانيد و عقبى بر ايشان عرضه كرد ، ايشان چون آن ناز و نعيم ابدى ديدند ظلّ ممدود و ماء مسكوب و حور و قصور ، شيفتهء آن شدند و با وى بماندند مگر يك طايفه كه هم چنان ايستاده بودند بر بساط محبت ، طالب كنوز معرفت . خطاب آمد از جناب جبروت و درگاه عزّت كه شما چه ميجوئيد و در چه ماندهايد ؟ ايشان گفتند : وَ إِنَّكَ لَتَعْلَمُ ما نُرِيدُ - خداوندا ! زبان بىزبانان تويى ، عالم الاسرار و الخفيّات تويى ، خود دانى كه مقصود ما چيست . ما را ز جهانيان شمارى دگر است * در سر بجز از باده خمارى دگر است رب العالمين ايشان را بسر كوى بلا آورد و مفاوز و مهالك بلا بايشان نمود ، آن يك قسم هزار قسم گشتند ، همه روى از قبلهء بلا بگردانيدند كه اين نه كار ما است و ما را طاقت كشيدن اين بار بلا نيست ، مگر يك طايفه كه روى نگردانيدند و عاشقوار سر بكوى بلا در نهادند ، نه از بلا انديشيدند نه از عنا ، گفتند ما را خود آن دولت بس كه محمل اندوه تو گشتيم و غم بلاى تو خورديم من كه باشم كه بتن رخت وفاى تو كشم * ديده حمّال كنم بار جفاى تو كشم گر تو بر من بتن و جان و دلى حكم كنى * هر سه را رقصكنان پيش هواى تو كشم قدر درد او كسى داند كه او را شناسد ، او كه وى را نشناسد ، قدر درد او چه داند ؟ پير طريقت گفت : الهى ! ناليدن من در درد از بيم زوال درد است ، او كه از زخم دوست بنالد ، در مهر دوست نامرد است . اى جوانمرد ! اگر طاقت و زهرهء اين كار دارى ، قصد راه كن ، شربت بلا نوش كن و دوست را بر ان گواه كن ، يا نه عافيت بناز دار و سخن كوتاه كن . هيچكس به بد دلى جانبازى نكرد و بپشتى آب و گل سرافرازى نكرد . با بيم جان غوّاصى نتوان و بپشتى آب و گل سرافرازى نتوان ، يا جان كم گير يا خويشتن متاوان .