عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

57

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

وى نظر كرد و به آن فريشته گفت تو در حق كسى سخن مىگويى كه از عمر وى بس چيزى نمانده و وفات وى آنجا رسد كه مطلع آفتابست . فريشته گفت او در مطلع آفتاب نشسته است و اين ساعت من از نزديك وى آمدم ، ملك الموت گفت چون تو باز گردى او را زنده نيابى چون فريشته باز آمد ، ادريس ( ع ) را ديد رفته و روح وى باللّه تعالى رسيده . و عن كعب : انّ ادريس كان له صديق من الملائكة فقال له ، كلّم لى ملك الموت حتى يؤخّر قبض روحى ، فحمله الملك تحت طرف جناحه فلمّا بلغ السّماء الرابعة لقى ملك الموت فكلّمه فقال : اين هو ؟ قال : ها هو ذا . فقال من العجب انّى امرت ان اقبض روحه فى السماء الرابعة . فقبض هناك . وهب گفت : ادريس در روزگار خويش عابدترين فرد بود ، به دنيا التفات نكردى و پيوسته در آرزوى بهشت بودى و يك ساعت از عبادت نياسودى و هر روز عمل وى به آسمان بردند چندان كه عمل هر كه در زمين ، فريشتگان از آن تعجب ميكردند ، و ملك الموت مشتاق ديدار وى شد از اللَّه تعالى دستورى خواست تا به زيارت وى شود . دستورى يافت بيامد به صورت آدمى و او را زيارت كرد . ادريس صائم الدهر بود ، نماز شام كه افطار كرد ، ملك الموت بر آن صورت آدمى حاضر بود او را بطعام خواند نخورد ، ادريس گفت : انّى احبّ ان اعلم من انت ؟ من ميخواهم بدانم كه تو كه‌اى ؟ گفت : من ملك الموت ، از اللَّه تعالى دستورى خواستم تا به زيارت و صحبت تو آيم . ادريس گفت : مرا به تو حاجتى است . گفت : چه حاجت ؟ گفت : آنكه قبض روح من كنى . ملك الموت گفت . اين بفرمان اللَّه تعالى توانم كرد ، از اللَّه تعالى فرمان آمد كه : اقبض روحه چون ميخواهد روح او قبض كن ، ملك الموت قبض روح او كرد ، ربّ العالمين همان ساعت او را زنده كرد . ملك الموت گفت : اى ادريس چون ديدى ؟ گفت : صعب ديدم و هائل ، كارى دشخوار و عقبه‌اى سخت . گفت : چه فايده را اين سؤال كردى ؟ گفت : لا ذوق كرب الموت فاكون له اشدّ استعدادا ، آن گه ادريس گفت . مرا به تو حاجتى ديگر است ، خواهم كه مرا به آسمان برى تا بهشت و دوزخ ببينم . ملك الموت بدستورى و فرمان اللَّه تعالى