عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
17
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
رسيدند ، در خود برسيدند ، عقلهاشان مستغرق لطف گشته ، دلهاشان مستهلك كشف شده ، نسيم ازليّت از جانب قربت دميده خود را گم كرده و او را يافته . پير طريقت گفت روزگارى او را مىجستم ، خود را مىيافتم ، اكنون خود را ميجويم او را مىيابم ، اى حجت را ياد ، و انس را يادگار . چون حاضرى اين جستن بچه كار ، الهى يافته ميجويم ، با ديدهور ميگويم ، كه دارم چه جويم ، كه مىبينم چه گويم ، شيفتهء اين جست و جويم ، گرفتار اين گفت و گويم ، اى پيش از هر روز ، و جدا از هر كس ، مرا در اين سور هزار مطرب نه بس . « كهيعص » ثنائى است كه حق جلّ جلاله بر خود مىكند ، به اين حروف اسماء و صفات خود با ياد خلق ميدهد ، و خود را مىستايد ، ميگويد كه : انا الكبير ، انا الكريم . منم خداوند بزرگوار ، جبّار كردگار ، نامدار رهى دار . كبير اشارتست بجلال و كبرياء احديّت ، كريم اشارتست بجمال و كرم صمديت . عارفان در مكاشفه جلالاند ، محبّان در مشاهده جمالاند ، چون بجلالش نظر كنى جگرها در ميان خونست ، چون بجمالش نظر كنى راحت دلهاى محزونست . آن يكى آتش عالم سوزست ، اين يكى نور جهان - افروز است ، آن يكى غارت دلهاست ، اين يكى راحت جانهاست . پير طريقت گفت نامش زاد رهى ، سخن آئين زبان ، خبر غارت دل ، عيان راحت جان . بناء محبّت كه نهادند برين قاعده نهادند ، اوّل خطر جان و آخر سرور جاودان ، اول خروش و ناله و زارى ، آخر سلوت و خلوت و شادى . باش اى جوانمرد تا اين سيل به دريا رسد ، و اين بضاعت بخريا « 1 » رسد ، ابر برّ گريان شود و گل قبول خندان شود ، و از حضرت عزت ذو الجلال نداء كرامت آيد كه : عبادى بندگان من ، رهيگان من ، دوستان من ، « يعينى ما تحمّل المتحمّلون من اجلى » آن رنجها كه بشما رسيد من ميديدم ، آن نالههاى شما را مىشنيدم ، پيغامبر ( ص ) گفت : « تملأ الأبصار من النظر فى وجهه و يحدّثهم كما يحدّث الرجل جليسه ، ها - انا اللَّه الهادى منم خداى راهنماى ، دلگشاى حق آراى ، منم كه در روضهء دل تو درخت هدايت و معرفت رويانيدم ، منم كه در مرغزار سينهء تو نسيم طهارت و صفا وزانيدم ، منم كه خورشيد
--> ( 1 ) - نسخته ب : خريدار .