عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

87

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

در مملكت من هيچيز از تو دريغ نيست و هر چه انواع اكرام و احسانست ترا مبذولست مگر آنك با تو طعام نخورم . يوسف گفت چرا نخورى با من طعام ؟ گفت از بهر آنك بنده بوده‌اى ، يوسف گفت من سزاوارترم « 1 » كه از تو ننگ دارم كه من پسر يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم‌ام ، و مقصود ملك آن بود تا بحقيقت بداند كه وى كيست « 2 » . چون بدانست با وى طعام خورد و اكرامهاى عظيم كرد . ابن عباس گفت چون آن يك سال بسر آمد ملك بفرمود تا شهر را آيين بستند و سراى ملك بياراستند و تخت زرّين بجواهر مرصّع كرده بنهادند و يوسف را بر تخت نشاند بعد از آنك وى را خلعت گرانمايه پوشانيد و تاج بر سر نهاد و مملكت مصر بوى تسليم كرد و اميران و سرهنگان و سروران لشكر همه را به خدمت وى بداشت و اظفير را معزول كرد و يوسف را بجاى وى بنشاند و بر آنچ او داشت بسيار بيفزود . چون روزى چند برآمد اظفير بمرد و ملك زليخا را بزنى بيوسف داد ، آن گه ملك مصر بوى راست شد ، اينست كه ربّ العالمين گفت : « وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ » . بروايتى ديگر گفته‌اند كه پس از مرگ اظفير ، زليخا عاجز گشت و مالى كه داشت از دست وى بشد و در يمن برادران داشت كه ملوك يمن ايشان بودند ، دشمن بر ايشان دست يافت و همه را بكشتند و مملكت بدست فرو گرفتند ، زليخا تنها و بيچاره بماند مال از دست شده و مرگ گراميان ديده و روزگار دراز اندوه عشق « 3 » يوسف كشيده پير و نابينا و عاجز گشته و ذل و انكسار درويشى بر وى پيدا شده و با اين همه هنوز بت مىپرستيد ، آخر روزى در كار خويش و بت پرستيدن خويش انديشه كرد ، از كمين گاه غيب كمند توفيق درو انداختند ، روى با آن بت خويش كرد گفت اى بتى كه نه سود كنى نه زيان و عابد تو هر روز كه برآيد نگونسارتر و زيانكارتر ! از تو بيزار گشتم و از عبادت تو پشيمان شدم و بخداى يوسف ايمان آوردم . آن گه بت را بر زمين زد و روى به آسمان كرد ، گفت : اى خداى يوسف اگر عاصى

--> ( 1 ) - نسخهء ج : سزاترم . ( 2 ) - نسخهء الف : كه بحقيقت او را بداند كه كيست . ( 3 ) - نسخهء الف : دراز عشق .