عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

71

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

طلب عافيت كردى يا بى اختيار طريق اضطرار سپردى ، بودى كه بى بلا و بى وحشت زندان از آنچ مىترسيد آمن گشتى و از آنچ آن را با آن ميخواندند با عافيت عصمت يافتى كه در خبر است : لو سأل العافية و لم يسأل السّجن لاعطى . لكن اختيار بلا كرد تا در آن بلا صدق از وى درخواستند و در محنت وى بيفزودند . در تورات موسى است كه يا موسى خواهى كه در جنّات مأوى درجات على بينى و بمقام مقرّبان فرود آيى از خود باز رسته و بدوست لم يزل پيوسته مراد خود فداء مراد ازلى ما كن ، اختيار خود در باقى كن ، بنده را با اختيار چه كار ! اختيار اختيار ما است و ارادت ازلى ما است : و ربّك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة . يوسف اختيار زندان كرد ، لا جرم او را با اختيار خود فرو گذاشتند تا روزگار دراز در زندان بماند و نتيجهء آن زندان كه خود خواست اين بود كه گفت : « اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ » ، تا ربّ العالمين او را عتاب كرد گفت : انت الّذى طلبت منّا السّجن ثمّ تستشفع بغيرى بالخلاص منه ، فقلت اذكرنى عند ربّك فو عزّتى لاطيلنّ حبسك - يا يوسف تو از ما زندان خود خواهى آن گه خلاص از ديگرى جويى و جز از من وكيلى ديگر خواهى ؟ بعزّت من كه خداوندم كه ترا درين زندان روزگار دراز بدارم . آن گه زمين شكافته شد تا به هفتم زمين و ربّ العزّه او را قوّت بينايى داد گفت : فرو نگر اى يوسف در زير اين زمينها تا چه بينى ، يوسف مورچه‌اى را ديد كه چيزى در دهن داشت و مىخورد ، گفت : يا يوسف انا لا اغفل عن رزق هذه الذّرّة خشيت ان اغفل عنك ، يا يوسف الست الّذى حبّبتك الى ابيك و قيّضت لك السيّارة فاخرجوك من الجبّ ؟ قال بلى ، قال فكيف نسيتنى و استعنت بغيرى ؟ اى يوسف نه من آنم كه با تو كرامتها كردم ؟ در دل پدر مهر تو افكندم و بر او شيرين كردم و در چاه عريان بودى ترا بپوشيدم و كاروان را بر انگيختم تا ترا بيرون آوردند و آن كس كه ترا خريد در دل وى دوستى تو افكندم تا مىگفت : « أَكْرِمِي مَثْواهُ » اى يوسف كرامت همه از من بود چرا دست به ديگرى زدى و استعانت به غير من كردى ؟ يوسف گفت : الهى اخلق وجهى عندك الّذى جرى علىّ