عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
66
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
يك شب آنجا عبادت كرد ، بامداد آن درخت خشك سبز گشته بود و زير وى چشمهء آب پديد « 1 » آمده و در آن زندان قومى محبوس بودند چون آن حال ديدند همه پيش وى بتواضع در آمدند و تبرّك را دست بوى فرو آوردند و ديدار وى مبارك داشتند . و يوسف هر روز بامداد برخاستى و بهمهء بيغولههاى زندان بگشتى و همه را بديدى ، بيماران را بپرسيدى و ديگران را اميدوار كردى و بصبر فرمودى و وعدهء ثواب دادى ، زندانيان گفتند : يا فتى بارك اللَّه فيك ما احسن وجهك و احسن خلقك و احسن حديثك . ما در چنين جايگه هرگز چنين سخن نشنيدهايم ، تو كه باشى ؟ گفت : انا يوسف بن صفى اللَّه يعقوب بن ذبيح اللَّه اسحاق بن خليل اللَّه ابراهيم . زندانبان گفت و اللَّه لو استطعت لخلّيت سبيلك و لكن ساحسن جوارك فكن كما شئت فى السّجن . « وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ » فى الكلام حذف ، تقديره ادخل يوسف السّجن فدخل و دخل معه فتيان ، جائز أن يكونا حدثين او شيخين لانّهم سمّون المملوك فتى . مىگويد دو بنده از آن ملك مصر ( الوليد بن الريّان ) با وى در زندان شدند ، و گفتهاند دو غلام بودند از آن عزيز شوى زليخا : يكى شراب دار وى نام او نبو « 2 » ، ديگر طبّاخ وى نام او مجلث و گناه ايشان آن بود كه بر ساخته بودند تا ملك را زهر دهند « 3 » اندر طعامى كه پيش وى نهند ، و جماعتى مصريان ايشان را بر آن داشته بودند و رشوت از ايشان پذيرفته . پس شراب دار پشيمان شد و زهر در شراب نكرد ، امّا طبّاخ زهر در طعام كرد و پيش ملك نهاد ، شراب دار گفت ايّها الملك لا تأكله فانّه مسموم ، طبّاخ گفت : و لا تشرب ايّها الملك فانّ الشراب مسموم ، پس ملك گفت بساقى كه شراب خود بياشام ، بياشاميد و گزندى نكرد كه در آن زهر نبود . و طبّاخ را گفت تو طعام كه خود آوردهاى بخور ، نه خورد كه در آن زهر بود ، دانست كه هلاك وى در آنست اگر بخورد . پس ملك
--> ( 1 ) - نسخهء الف : بيرون ( 2 ) - در تفسير ابو الفتوح رازى : منو ( 3 ) - نسخهء الف : دادند .