عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

60

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

مستقرّ عهد اسلام . دوم قلب است محل نور ايمان . سوم فؤاد است موضع نظر حق . چهارم سرّ است مستودع گنج اخلاص . پنجم شغاف است محطّ رحل عشق . زليخا را عشق يوسف بشغاف رسيده بود ، سمنون محبّ گفت : شغاف آن گه گويند كه پرده‌هاى دل از عشق پر شود و نيز چيزى را « 1 » در آن جاى نماند تا هر چه گويد از عشق گويد و آنچه شنود در عشق شنود ، چنانك مجنون را پرسيدند كه ابو بكر فاضلتر يا عمر ؟ گفت : ليلى نيكوتر ! و منه قول جعفر : الشغاف مثل العين اظلم قلبه عن التفكّر فى غيره و الاشتغال بسواه . چون آن بيچاره در كار يوسف برفت و عشق ولايت خويش بتمامى فرو گرفت ، زبان طاعنان بر وى دراز شد و زنان مصر تيرهاى ملامت در وى مىانداختند كه : تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ ، و او خود را تسلّى ميداد به اين كه معشوق خوب روى ملامت « 2 » ارزد : پيوند كنى با صنمى مشكين خال * آن گه جويى تو عافيت اينت محال اجد الملامة فى هواك لذيذة * حبّا لذكرك فليلمنى اللوم سرمايهء عاشقان خود ملامت است ، عاشق كى بود او كه بار ملامت نكشد ! گفت آرى من دوست خود را بايشان نمايم تا بدانند كه : عشق چنان روى ، تاج باشد بر سر * ور چه ازو صد هزار درد سر آيد پس چون جمال يوسف بديدند و شعاع آن جمال بر هيكلهاى ايشان اشراق زد ، همه در وهدهء دهشت افتادند و دستها بجاى ترنج بريدند ، از خود بى خبر گشته ، لختى بى هوش افتاده ، لختى جان داده ، لختى سراسيمه و متحيّر مانده و همى گويند : ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ - اين نه آدمى است كه اين فريشتهء روحانى است . ! « قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ » اين نه دفع ملامت است و نه كشف مضرّت كه اين تفاخر است و نازيدن بمعشوق خويش . - مىگويد اين آنست كه شما مرا ملامت كرديد در عشق او ، « وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ » و راستست آن

--> ( 1 ) - نسخهء الف : چيز را . ( 2 ) - ظاهرا « را » محذوف است : ملامت را ارزد .