عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
38
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
و غلام توام و تو مرا سيّدى و ببهايى گران مرا خريدهاى « 1 » لا بدّ است كه آواز من ترا خوش آيد و اين اوّل سخن بود كه ميان ايشان رفت ، زليخا گفت اكنون هر روز بايد كه بيايى و پيش من اين صحف خوانى ، يوسف گفت فرمان بردار و طاعت دارم . - هر روز بيامدى و پيش وى بنشستى و با وى « 2 » سخن گفتى و زليخا را در دل عشق يوسف بر كمال بود ، امّا تجلد همى نمود و صبر همى كرد و تسلّى وى در آن بود كه ساعتى با وى بنشستى و سخن گفتى و زليخا كه گهى در ميان « 3 » سخن برخاستى ببهانهاى و گامى چند برداشتى ، تا مگر يوسف در رفتار و قد و بالاى وى تامّل كند كه نيكو قد بود و نيكو رفتار و خوش گفتار ، و گيسوان داشت چنانك بر پاى خاستى با گوشهء مقنعه بر زمين همى كشيدى و حسن و جمال وى چنان بود كه نقاشان چين از جمال وى نسخت كردندى « 4 » و يوسف هر بار كه وى برخاستى ادب نفس خود را و حرمت عزيز را سر در پيش افكندى ، پس زليخا در تدبير آن شد كه خلوت خانهاى سازد ، شوهر خويش را گفت : مرا دستورى ده تا از بهر بت قصرى عظيم سازم ، نام برده و گران مايه ، چنانك درين ديار مثل آن نبود . شوهر او را دستورى داد . و زليخا را مادرى بود نام وى غطريفه و در زمين يمن ملكه بود و پدر زليخا ملك ثمود بود : جندع بن عمرو و پسران داشت در يمن همه شاهان و شاه زادگان . زليخا كس فرستاد بمادر و به آن برادران كه بت خانهاى خواهم كرد مرا به مال مدد دهيد ، مادر وى صد خروار زر فرستاد و جواهر بسيار و استادان معروف . زليخا سه قبّه بفرمود به دوازده ركن در هم پيوسته و در هاشان در يكديگر گشاده « 5 » ، هر يكى بيست گز در بيست گز و چهل گز بالاى آن ، از رخام بنا نهاده و روى آن بجواهر مرصّع كرده و بر سر هر قبّهاى گاوى زرين نهاده ، سروهاش « 6 » از بيجاده ، چشمها از ياقوت سرخ ، و زير قبّهها اندر آب روان و در هر قبّهاى تختى نهاده مكلّل به مرواريد و ياقوت و پيروزه
--> ( 1 ) - نسخهء الف : تو مرا سيد مرا ببهايى گران خريده ( 2 ) - نسخهء الف : بيامدى و با وى ( 3 ) - نسخهء ج : ميانهء ( 4 ) - نسخهء الف : كردنديد ( 5 ) - نسخهء الف : در يك گشاده ( 6 ) - سرو : شاخ گاو و گوسفند