عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
33
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
بر انگيخت ، چندانك اهل قافله همه متحيّر شدند و يكديگر را نمىديدند و خروشى و زلزلهاى در قافله افتاد ، مالك ذعر گفت گناهى عظيم است كه ما را چنين گرفتار كرد و بر جاى بداشت ! غلام گفت يا مولاى گناه من كردم كه غلام عبرانى را بزدم و اينك دست من خشك گشته ، مالك و اهل كاروان بنزديك يوسف شدند و عذر خواستند و گفتند اگر خواهى ترا قصاص است و اگر نه عفو كن تا ربّ العزّه اين صاعقه از ما بگرداند ، يوسف عفو كرد و از بهر آن غلام دعا كرد و او را شفا آمد و دست وى نيك شد ، مالك پس از آن يوسف را گرامى داشت و جامهء نيكو در وى پوشانيد و مركوبى را از بهر وى زين كرد و بر وى نشاند . مالك ذعر گفت : ما نزلت منزلا و لا ارتحلت الّا استبان لى بركة يوسف و كنت اسمع تسليم الملائكة عليه صباحا و مساء و كنت انظر الى غمامة بيضاء تظلّه . رفتند تا بيك منزلى مصر ، مالك ذعر يوسف را غسل فرمود و موى سر وى شانه زد و بر اسپى نشاند و عمامهء خزّ بنفش بر سر وى نهاد ، و مردم مصر را عادت بود كه هر گه كه قافلهاى آمدى مرد و زن جمله باستقبال شدندى « 1 » ، و آن سال خود رود نيل وفا نكرده بود ، خشك سال پيش آمد و مردم را بطعام حاجت بود ، بامداد خبر در افتاد كه قافله در مصر مىآيد و طعام با ايشان ، خلق مصر بيرون آمدند ، يوسف را ديدند در ميان قافله هم چون گل شكفته در بوستان و ماه درخشنده بر آسمان . و يوسف آن وقت سيزده ساله بود ، چشم خلق بر وى افتاد فتنه اندر دلها پديد آمد و از وى هيبت بر مردم افتاد ، چنان كه در دل بر وى فتنه شدند و از هيبت وى درو نگرستن نتوانستند ، يوسف بدان زيبايى و بدان صفت به شهر اندر آمد تا بقصر مالك ذعر ، مالك بفرمود تا از بهر وى خانهاى مفرد كردند و فرش افكندند و اهل خويش را گفت : كنيزكى نامزد كن تا خدمت وى كند ، اهل وى گفت : اين در مروّت نيست كه كنيزكى با جوانى در يك خانه بود ! مالك گفت تو انديشهء بد مكن كه من از وى آن دانم از امانت و ترك خيانت و استعمال صيانت كه اگر تو خدمت وى كنى من روا دارم . و گفتهاند آن شب كه يوسف در مصر
--> ( 1 ) - نسخهء الف : شدنديد