عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
19
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
و از قتل برهانيد ، و آن زمين كه شكافته شد چاه است كه يوسف را در آن افكندند . چون يعقوب گفت « أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ » ايشان گفتند : « لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ » عشرة رجال « إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ » عجزة مغبونون . ثم قالوا يا نبى اللَّه كيف يأكله الذئب و فينا شمعون اذا غضب لا يسكن غضبه حتى يصيح ، فاذا صاح لا تسمعه حامل الّا وضعت ما فى بطنها . و فينا يهودا اذا غضب شقّ السّبع بنصفين . يوسف چون اين سخن از ايشان بشنيد فرا پيش پدر رفت گفت يا ابة ارسلنى معهم قال أ تحبّ ذلك يا بنىّ ؟ قال نعم ، قال فاذا كان غدا اذنت لك في ذلك . يعقوب او را وعده داد كه فردا ترا با ايشان بفرستم ، يوسف همهء شب خرّم بود و شادى ميكرد كه فردا با برادران بچراگاه و تماشا « 1 » روم ، يعقوب بامداد موى وى به شانه زد و پيراهن ابراهيم در وى پوشانيد و كمر اسحاق بر ميان « 2 » وى بست و عصا بدست وى داد و پسران را وصيّت كرد گفت : اوصيكم بتقوى اللَّه و بحبيبى يوسف ، اسئلكم باللَّه ان جاع يوسف فاطعموه و ان عطش فاسقوه و قوموا عليه و لا تخذلوه و كونوا متواصلين متراحمين ، آن گه يوسف را در بر گرفت و ميان دو چشمش ببوسيد و گفت : استودعك ربّ العالمين . و يعقوب را سلّهاى بود كه ابراهيم زاد اسحاق در آن نهادى بوقت سفر كردن ، يعقوب هم چنان طعام در آن نهاد از بهر زاد يوسف و بدست لاوى داد و كوزهء آب بدست شمعون ، و روبيل يوسف را بر دوش گرفت و برفتند ، يعقوب در ايشان مينگريست و ميگريست تا از ديدار چشم وى غايب شدند ، يعقوب به خانه باز گشت غمگين و گريان بخفت ، در خواب ديد كه كسى گفتى هفتاد ، هفتاد ، هفتاد ، هفتاد . يعقوب از خواب در آمد ، و تعبير خواب نيك دانست گفت آه يوسف از بر من رفت هفتاد ساعت و هفتاد روز و هفتاد ماه و هفتاد سال . و پسران يعقوب چون از ديدار پدر غائب گشتند : روبيل ، يوسف را از دوش فرو هشت و همه از پيش برفتند و در تدبير كار وى شدند ، يوسف پارهاى برفت ، رنجور گشت گفت اى برادران تشنهام مرا آب دهيد و شمعون كوزهء آب بر زمين زده و شكسته ، يوسف بدانست كه بلا
--> ( 1 ) - نسخهء الف : تماشاگاه ( 2 ) - نسخهء الف : در ميان