عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
18
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
و دوست دار و بر وى مشفق و مهربان باشيم . اينست كه ربّ العزّه گفت : « أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ » . مكى و شامى و ابو عمرو ، نرتع و نلعب بنون خوانند ، يعنى نرتع مواشينا و نلهو و ننشط . يقال : رتع فلان فى ماله اذا انعم فيه و انفقه فى نشاطه ، و قيل : نلعب بالرّمى قيل لابى عمرو كيف تقرأ نلعب بالنّون و هم انبياء ؟ قال : لم يكونوا يومئذ انبياء . اهل كوفه يرتع و يلعب هر دو بيا خوانند يعنى يرتع يوسف ساعة و يلعب ساعة . يعقوب نرتع بنون خواند و يلعب بيا يعنى نرتع مواشينا و يلعب يوسف . اهل حجاز نرتع بكسر عين خوانند من الارتعاء اى نتحارس و يحفظ بعضا . چون برادران اين سخن گفتند ، يعقوب گفت : « إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ » اين چراگاه شما معدن گرگ است و من ترسم كه شما غافل باشيد و گرگ او را بخورد . اين چنان است كه در مثال گويند : ذكرتنى الطّعن و كنت ناسيا ، برادران خود ندانسته بودند كه گرگ مردم خورد ! و راه بدين حيله نبردند تا از پدر بنشنيدند . و در خبر است از مصطفى ( ص ) : « لا تلقنوا الناس الكذب فيكذبوا » فانّ بنى يعقوب لم يعلموا انّ الذئب يأكل الانسان « 1 » فلمّا لقّنهم انّى اخاف ان يأكله الذئب قالوا اكله الذئب . و يعقوب از بهر آن مىگفت كه او را در خواب نموده بودند كه يعقوب بر سر كوه ايستاده بود و يوسف در ميان وادى و ده گرگ به قصد وى گرد وى در آمده ، يعقوب خواست تا فرو آيد و او را از ايشان برهاند ، راه فرو آمدن نبود و دستش بدان نرسيد ، گفتا چون نوميد گشتم گرگ مهين را ديدم كه يوسف را در حمايت خويش گرفت از ديگران ، آن گه زمين را ديدم كه از هم باز شد و يوسف به آن شكاف در شد و بعد از سه روز از آنجا بيرون آمد . ابن عباس گفت به تعبير اين خواب : آن ده گرگ برادران وى بودند آن روز كه قصد قتل وى كردند ، و آن گرگ مهين يهودا است كه او را از دست ايشان بستد
--> ( 1 ) - نسخهء الف : يأكل الناس