عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
6
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
و گفتهاند كه در ميان سراى يعقوب درختى برآمده بود كه هر گه كه وى را پسرى زادى شاخى تازه از آن درخت برآمدى و چنان كه كودك مىباليدى و بزرگ مىشدى آن شاخ بزرگ مىشدى ، پس چون كودك به حد مردى رسيدى آن شاخ ببريدى و از وى عصاى ساختى و به آن فرزند دادى كه رسم انبيا چنين بودى كه هيچ پيغامبر و پيغامبر زاده بى عصا نبودى . مصطفى ( ص ) گفت : « ا يعجز احدكم ان تكون فى يده عصا فى اسفله عكازة يتكى عليها اذا اعيى و يميط بها الاذى عن الطريق و يقتل بها الهوام و يقاتل بها السباع و يتخذها قبلة بارض فلاة » . چون يعقوب را ده پسر زادند و با ايشان ده عصا چنان كه گفتيم ، يازدهمين پسر يوسف بود و از آن درخت هيچ شاخ از بهر عصاء يوسف بر نيامد تا يوسف بزرگ شد و فرادانش خويش آمد ، برادران را ديد هر يكى عصائى داشتندى ، پدر خويش را گفت : « يا نبىّ اللَّه ليس من اخوتى الّا و له قضيب غيرى فادع اللَّه ان يخصّنى بعصا من الجنّة » پدر دعا كرد جبرئيل آمد و قضيبى آورد از بهشت از زبرجد سبز و بيوسف داد . پس يوسف روزى در ميان برادران نشسته بود خواب به روى افتاد ساعتى بخفت ، آن گاه از خواب درآمد ترسان و لرزان ، برادران گفتند ترا چه افتاد ؟ گفت در خواب نمودند مرا كه از آسمان شخصى فرو آمدى تازه روى خوش بوى با جمال و با بهاء و اين عصا از من بستدى و همچنين عصاهاى شما كه برادرانايد و همه به زمين فرو زدى آن عصا من درختى كشتى سبز برگها برآورده و شكوفه در آن پديد آمده و ميوههاى لونالون از آن درآويخته و مرغان خوش آواز بالحان « 1 » رنگارنگ بر شاخهاى آن نشسته و آن عصاهاى شما هم چنان به حال خود بر جاى خود خشك مانده تا بادى بر آمد و آن عصا هاى شما همه از زمين بركند و به دريا افكند ، برادران چون اين بشنيدند غمگين گشتند و بر وى حسد بردند گفتند اين پسر راحيل ميخواهد كه بر ما خداوند باشد و ما او را بندگان باشيم . وهب -
--> ( 1 ) - كذا فى الاصل ، ظاهرا : « بالوان » .