عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
110
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
برادرى بود نام وى يوسف و غايب گشت اكنون اين پسر را يوسف خواندم « 1 » تا يادگار او باشد . يوسف زير برقع اندر بگريست و زمانى خاموش گشت . آن گه گفت طعام بياريد ايشان را ، شش خوان بياوردند آراسته و ساخته با طعامهاى الوان ، يوسف گفت هر دو برادر كه از يك مادريد بر يك خوان نشينيد ، دو دو همى نشستند و بنيامين تنها بماند . يوسف گفت تو چرا نمىنشينى ، بنيامين بگريست گفت شرط هم خوانى هم مادرى كردى و مرا برادر هم مادر « 2 » نيست و آن كس كه هم مادر من بوده حاضر نيست ، نه زندگى وى مرا معلوم تا بجويمش ، نه از مردگى وى مرا خبر تا بمويمش ، نه طاقت دل بر فراق نهادن ، نه اميد وصال داشتن و نه آن پدر پير را در محنت و سوگوارى ديدن و نه بچارهء وى رسيدن . يوسف روى سوى برادران كرد ، گفت چون تنهاست او را فرمان دهيد تا با من بر خوان نشيند ، برادران همه بر پاى خاستند و عزيز را آفرين كردند و گفتند اگر تو او را با خود بر خوان « 3 » نشانى ذخيرهاى عظيم باشد او را و شرفى بزرگ موجب افتخار و سبب استبشار و نيز شادى باشد كه بدل آن پير « 4 » محنت زدهء اندوه ماليده رسانى ، پس يوسف او را با خود بر خوان نشاند . يوسف دست از آستين بيرون كرد تا طعام بخورد ، بنيامين دست يوسف بديد دمى سرد برآورد و آب از چشم فرو ريخت و طعام نمىخورد ، يوسف گفت چرا طعام نمىخورى ؟ گفت مرا طبع شهوت طعام خوردن نماند ، بعد از آنك دست و انگشتان تو ديدم كه سخت ماننده است بدست و انگشتان برادرم ، يوسف كانّه و العزيز تفّاحة شقّت بنصفين . يوسف چون آن سخن از وى بشنيد گريستن بوى در افتاد و بر خود بپيچيد ، اما صبر كرد و خويشتن را ننمود « 5 » تا از طعام فارغ شدند و بدست هر يكى خلالى سيمين دادند و بدست بنيامين خلالى زرّين دادند بر سر وى مرغى مجوّف بمشك سوده آكنده ، بنيامين خلال همى كرد و مشك بر وى همى ريخت ، برادران را عجب آمد آن اعزاز و اكرام ، تا روبيل گفت : ما رأينا مثل هذا ، پس ايشان را
--> ( 1 ) - نسخهء الف : اكنون پسر را نام وى كردم . ( 2 ) - نسخهء الف : هام مادر ( 3 ) - نسخهء الف : او را بر خوان ( 4 ) - نسخهء الف : پدر پير ( 5 ) - نسخهء ج : و از خويشتن ننمود