عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
144
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
دلى بود و آنجا كه دل بود فتحى بود و آنجا كه فتح بود سعادت بود . خنك آن بنده كه اهل اين قصه بود . آنك ابو بكر بر خوان قصه وى تا عجايب بينى در نگر در بدايت و نهايت كار وى تا عز صحبت بشناسى و حقيقت ولايت بدانى بيست ساله بود كه بخواب نمودند او را كه ماه از آسمان جدا شدى و بر بام كعبه سه پاره گشتيد يك پاره از آن در كنار ابو بكر افتادى . ابو بكر اين خواب نهان هميذاشت از جهودان مكه و غير ايشان تا آن گه كه بشام ميرفت بتجارت . گفتا بر بحيراء راهب رسيدم و آن خواب او را حكايت كردم گفت بشارت باد ترا يا أبا بكر كه رسول آخر الزمان را در حيات او وزير باشى و بعد از وفات وى خليفهء او باشى . ابو بكر چون اين سخن بشنيد از شادى بگريست از عين رافت و رحمت در دل وى مايدهاى نهادند . صباء دولت درد دين به سينه وى فرو گشادند مصطفى از ان درد اين نشان باز داد كه ما فضلكم ابو بكر بكثرة صيام و لا صلاة و لكن بشىء وقر في صدره . پير طريقت : گفت كه از حال وى نشان داده كه گفت كريما اين سوز ما امروز درد آميز است نه طاقت بسر بردن و نه جاى گريز است . سر وقت عارف تيغى تيز است نه جاى آرام و نه روى پرهيز است . لطيفا اين منزل ما چرا چنين دور است همراهان برگشتند كه اين كار غرور است گر منزل ما سرور است اين انتظار سور است و گر جز منتظر مصيبت زدهايست ، نامعذورست بيست سال ديگر ابو بكر اين حديث پنهان ميداشت تا از جبار عالم فرمان امد بجبرئيل امين كه يا جبرئيل رو با محمد بگوى كه وقت آن آمد كه بمنبر سعادت بر شوى و با خلق بگويى كه لا إله الا اللَّه محمد رسول اللَّه قل هو اللَّه احد چون اين پيغام بگزارد سيد گفت با جبرئيل با كه گويم كه همه عالم منكر اين حديثاند گفت يا محمد اگر منكر نبودندى بسعادت دعوت تو كى رسيدندى يا محمد هيچ كس بسعادت دعوت تو نزديكتر از بو بكر بو قحافه نيست نزديك وى رو و اين حديث با وى بگو مصطفى قدم از حجره خود بدر نهاد و ابو بكر همان ساعت از خانه خويش بدر آمد . چون ديدهء صديق بر جمال سيد افتاد مغناطيس نبوت محمدى گوهر صدق ابو بكر را به خود كشيد گفت : يا أبا بكر اين چندين ضعف و زردى روى تو از بهر چيست گفت يا محمد چندين سال است كه آتشى تيز در باطن 18