عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
121
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
پس نفس امّاره و مهر اسماعيل به حكم بعضيّت بر صفت آفتاب خود را به دو نمود . خليل در نگرست بر هيچ چيز از موجودات آثار عزّ فقر و نشان ازل نديد گفت : نخواهم لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ همى بيكبار از كل كون اعراض كرد دنيا بداد و دل از فرزند برداشت و نفس خود را به آتش نمرود سپرد گفت : فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعالَمِينَ . هر كه خواهد كه در كوى موافقت بر بساط محبّت منزل كند مركب علاقت را يكبارگى پىكند . پير طريقت از اينجا گفته : كوى دست علاقت از دامن حقيقت كى رهان شود تا خورشيد وصال از مشرق يافت تابان شود و زيادت بىكران شود و دل و جان هر سه بدوست نگران شود . احمد يحيى دمشقى روزى پيش پدر و مادر نشسته بود ، گفتند ، يا احمد ! از پيش ما بر خيز و هر كجا خواهى رو و ما ترا در كار خدا كرديم . احمد آب حسرت در ديده بگردانيد بر پاى خاست روى سوى قبله كرد ، گفت : الهى تا كنون پدرى و مادرى داشتم اكنون جز تو ندارم از شهر دمشق بدر آمد ، روى بجانب كعبه نهاد و آنجا مقيم شد تا بيست و چهار موقف دريافت ، بعد از آن خواست تا قصد زيارت پدر و مادر كند به شهر دمشق باز آمد بدر سراى رسيد حلقهء در بجنبانيد ما در آواز داد كه : من على الباب ؟ قال انا احمد . مادر گفت : ما را فرزندى بود او را در كار خدا كرديم ، احمد و محمد را با ما چه كار . و حكايت ابراهيم ادهم معروفست كه آن فرزند وى آرزوى ديدار پدر كرد ، از بلخ برخاست و به حج شد چون بموسم رسيد ابراهيم او را ديد ازو برگشت و بگوشهء باز شد بسيار بگريست و آن گه گفت : هجرت الخلق طرا فى هواكا * و ايتمت الوليد لكى اراكا . قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ الى قوله أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ . مصطفى گفت : لا يؤمن احدكم حتى اكون احبّ اليه من والده و ولده و الناس اجمعين ، و قال ص : ثلث من كنّ فيه وجد حلاوة الايمان من كان اللَّه و رسوله احبّ اليه من سواهما و من احبّ عبد الا لحبّه الّا للَّه و من يكره ان يعود الى الكفر بعد اذا نقذه اللَّه منه كما يكره ان يلقى فى النّار . هر كه عيال و فرزند خويش و پيوند و مال و ضياع و اسباب از خداى و رسول دوستتر دارد بهرهء وى از مسلمانى جز نامى نيست و از حقيقت ايمان او را بويى نيست ، مسكين آن كس كه عمرى بسر آورد و او را ازين حديث بويى نه .