عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
82
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
« لو كنت ثمّة لأريتكم قبره الى جنب الطريق بجنب الكثيب الاحمر » . بروايتى ديگر گفتهاند كه : موسى صومعهاى ساخته بود ، و از خلق عزلت گرفته ، و بعبادت اللَّه مشغول گشته . مادر داشت و عيال و فرزندان ، و هر بچهل روز ايشان را زيارت كردى . روزى ملك الموت خود را بوى نمود ، سلام كرد ، و جواب شنيد . موسى بدانست كه ملك الموت است ، گفت : « جئت تقبض روحى ؟ » آمدى تا قبض روح ما كنى ؟ گفت آرى ، ما را فرستادند تا قبض روح تو كنيم اگر خواهى . موسى سر بر زمين نهاد ، گفت : خداوندا ! چندان زمان ده كه مادر را و عيال را باز بينم ، و ايشان را وصيّتى كنم . وى را زمان دادند ، و بر مادر آمد و زودتر از آن بود كه هر بار وعدهء زيارت بودى . گفت : اى جان مادر ! چونست كه اين بار زودتر آمدى ، و نه بوقت خويش آمدى . گفت : يا امّاه ! باضطرار آمدم نه به اختيار . روزگار عمرم برسيد ، و اجل در رسيد . اينك بريد مرگ بر پى ما ، و راه حيات فرو گرفت بر ما ، آمدم تا شما را وداع كنم ، كه نيز شما را تا بقيامت نه بينم . مادر گفت : اى پسر ! نگر تا بقيامت ما را فراموش نكنى ، و با خود ببهشت برى . موسى گفت : بدان شرط كه وصيّت من بر كار گيرى . خداى را طاعتدار باشى ، و درويشان را نوازى ، و فرزندانم را نيكودارى . اين سخن بگفت ، آن گه بگريست ، و زار بناليد . فرمان آمد از حضرت عزّت كه اين گريستن از بهر چيست ؟ از بهر آمدن است به حضرت ما ؟ موسى گفت : بار خدايا ! دلم به اين ضعيفكان و عيالكان مشغولست . فرمان آمد : يا موسى ! عصا بر زمين زن . عصا بر زمين زد . زمين شكافته شد . سنگى پديد آمد . عصا بر آن سنگ زد . سنگ شكافته شد . از ميان آن سنگ كرمكى بيرون آمد ، برگى سبز در دهن داشت . خداى گفت : يا موسى ! اين كرمك را درين موضع ضايع نكنم ، فرزندان ترا ضايع چون كنم ؟ آن گه با ملك - الموت در مناظره آمد . گفت : جان من از كدام عضو برخواهى داشت . گفت : از دست .