عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
298
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
آدم نه نشست ، ديدهء هيچ بصيرت جمال خورشيد صفوت آدم درنيافت . چون در فراديس اعلى آرام گرفت ، و راست بنشست ، گمان برد كه تا ابد او را همان پردهء سلامت مىبايد زدن . از جناب جبروت ، و درگاه عزت خطاب آمد كه : أَ وَ مَنْ يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ ؟ يا آدم ما ميخواهيم كه از تو مردى سازيم ، تو چون عروسان برنگ و بوى قناعت كردى : چون زنان تا كى نشينى بر اميد رنگ و بوى * همت اندر راه بند و گام زن مردانه وار . يا آدم ! دست از گردن حوا بيرون كن ، كه ترا دست در گردن نهنگ عشق مىبايد كرد ، و با شير شريعت هم كاسگى مىبايد كرد . از سر صفات هستى برخيز ، كه ترا بقدم رياضت به پا فزار ملامت بآفاق فقر سفر مىبايد كرد . رو در آن خاك دان بنشين ، بنانى و خلقانى و ويرانى قناعت كن تا مردى شوى : جان فشان و راه كوب و راد زى و مرد باش * تا شوى باقى چو دامن بر فشانى زين دمن . يا آدم ! نگر تا خود بين نباشى ، و دست از خود بيفشانى ، كه آن فريشتگان كه بر پردهء وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ نواى « سبوح قدوس » زدند خود بين بودند ، ديده در جمال خود داشتند ، لا جرم باطن ايشان از بهر شرف تو از عشق تهى كرديم . ترا از قعر درياى قدرت از بهر آن بركشيديم ، تا بر پردهء عصيان خويش نواى رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا زنى : دور باش از صحبت خود پرور عادت پرست * بوسه بر خاك كف پاى ز خود بيزار زن . وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ - بذات در آسمان مىگوى ، بعلم هر جاى ، بصحبت در جان ، بقرب در نفس ، نفس درو متلاشى ، و او بجاى جان درو متلاشى . در وجود آنجا كه