عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

245

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

بمنبر بر شد ، و خطبه خواند ، گفت : « سلونى فو اللَّه لا تسئلوننى اليوم فى مقامى هذا عن شيء الا اخبرتكم به » . ياران بترسيدند كه مگر كارى عظيم افتاد . انس ميگويد كه : براست و چپ مىنگرستم ، قومى را ديدم از ياران كه مىگريستند ، و از بيم آن حال مىلرزيدند . مردى از بنى سهم حاضر بود ، او را عبد اللَّه بن حذافه ميگفتند ، و در نسب وى طعن ميزدند ، برخاست و گفت : يا رسول اللَّه من ابى ؟ فقال ( ص ) : « ابوك حذافة بن قيس » . زهرى گويد كه : مادر اين عبد اللَّه حذافه پس از آن رو فرا پسر كرد ، و گفت : ما رأيت ولدا اعق منك قطّ ! أ كنت تأمن ان تكون امّك قد قارفت ما قارف بعض نساء الجاهلية فتفضحها على رؤس النّاس ؟ قال : و اللَّه لو ألحقني بعبد اسود للحقت به . مردى ديگر از بنى عبد الدار برخاست ، گفت : من ابى ؟ رسول خدا گفت : « ابوك سعد » ، فنسبه الى غير ابيه . مردى ديگر برخاست گفت : يا رسول اللَّه ! اين أنا ؟ من كجا خواهم بود يعنى در بهشت يا در دوزخ ؟ رسول گفت : « انت فى الجنّة » . ديگرى برخاست ، همين گفت جواب همان داد . سديگرى برخاست ، همان گفت ، و همان جواب شنيد . چهارم برخاست همان سؤال كرد ، جواب شنيد كه : « انت فى النار » . مرد دلتنگ و شرمسار گشت . عمر خطاب حاضر بود ، برخاست ، گفت : يا رسول اللَّه استر علينا ستر اللَّه عليك . آن گه پاى رسول ببوسيد ، و گفت : رضينا باللّه ربّا و بالاسلام دينا و بمحمّد نبيا و بالقرآن اماما . انّا يا رسول اللَّه حديث عهد بجاهليّة و شرك ، فاعف عفا اللَّه منك . گفت : يا رسول اللَّه ما بجاهليت و شرك قريب العهديم . صلاح كار خود و اسرار دين خود ندانيم . در گذار و عفو كن . رسول خدا آن سخن از عمر بپسنديد ، و وى را خير گفت . پس در آن حال جبرئيل آمد ، و اين آيت آورد : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا . و گفته‌اند : اين آيت بدان آمد كه رسول خدا روزى گفت : « ايها النّاس انّ