عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
758
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
خلعت نبيند ، و اثر پاكى و راستى بر وى ظاهر نبود ، شكر و ايمان از وى درست نيايد ، مردود دين گردد ، و او را بأمّتى فرا نپذيرند . بر درگاه دين اسلام كس عزيزتر از آن نيست كه پاك بود و راست . اوّل نواختى كه خداى با وى كند ، آن بود كه در فراست بر وى بگشايد ، و چراغ معرفت در دلش بر افروزد ، تا آنچه ديگران را خبر بود ، او را عيان گردد ، آنچه ديگران را علم اليقين است ، او را عين اليقين شود ، در مملكت حادثهاى در وجود نيايد كه نه دل وى را از آن خبر دهند . مصطفى ( ص ) گفت : « و اتّقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور اللَّه » . اين ديدهء سرّ چون پديد آيد چون ديدهء سر بود . عمر خطاب در مدينه و ساريه در عراق ، عمر در ميان خطبه همى گفت اندر مدينه كه : يا سارية ! الجبل الجبل . ساريه در عراق سخن عمر ميشنيد . اين شنيدن از كجا است ؟ از آنجا كه دلست ، نه از آنجا كه گل است . و در تحقيق فراست اوليا روايت كنند كه امير المؤمنين على ( ع ) روزى قدم در ركاب مركب ميكرد تا بغزاة شود ، مردى منجّم بيامد ، و ركاب او گرفت ، گفت : يا على ! امروز به حكم نجوم در طالع تو نگاه كردم و ترا روى رفتن نيست ، كه ترا نصرت نخواهد بود . على ( ع ) گويد : دور ، اى مرد از بر مركب من . حيدر كرار بدان قدم در ركاب كرده است تا چون تويى ركاب او گيرد ، و باز گرداند ، دور باش از بر من كه انديشهء سينهء من كم از آن اثر نكند كه خورشيد در فلك . اگر فلك را از بهر كارى در گردش آوردهاند ، ما را نيز هم از بهر كارى در روش آوردهاند . كسى را كه دقيقت او حقيقت بود ، و ثوانى او سبع مثانى بود ، و اصطرلاب او دل او بود ، انديشهء وى كم از رأى تو بود ! من بدين حرف خواهم شد ، و جز امروز حرب نخواهم كرد ، كه مرا بفراست باطن معلوم شدست كه ازين لشكر من نه كشته شود .