عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
741
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
و نعيم باقى است ، اهل حقيقت گستاخ « 1 » و مشغول بساقى است . ابتداء حقيقت در وى است كه پديد آيد ، و حسرتى كه ترا فرو گيرد ، جهان فراخ بر تو تنگ كند ، اندرون پيراهن بر تو زندان كند . آتشى در جانت زند ، عطشى در دل افكند . سوز بينى و سوزنده نه ، شور بينى و شوراننده نه . مساعدى نه كه با وى چيزى بگويى ، هام دردى « 2 » نه كه با وى طرفى بنشينى . فريد من الخلّان فى كلّ بلدة * اذا عظم المطلوب قلّ المساعد اين جوانمرد آخر از آن تحسّر و تحيّر نفسى بر آرد كه : الهى ! اين درخت ما بسوخت از تشنگى ! آخر به چندين دير كارى بيكبارگى . كريما ! رهى زارنده در تو آخر نه كم از جوابى ، يك بار برين كشت ماريز آبى ! الهى ! چون آن را كه طمع ميدارم نيرزم ، پس بدلى پركنده مهر چون ورزم ؟ چون دست نياز بشاخ اميدم نرسد ، بر پاى چون خيزم ؟ و اگر مرا به خود راه ندهى ، وا تو چون گريزم ؟ كريما ! بارم ده تا بر درگاه تو ميزارم ، و در اميد بيم آميز مينازم ، واپذيرم لطيفا ! تا وا تو پردازم ، يك نظر در من نگر تا دو گيتى به آب اندازم ! و جلال ربوبيّت بنعت كرم رهى را مينوازد كه : مترس كه نه در هر گزيدنى زهر است ، گزيدن مادر فرزند را از مهر است ! إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا الآية - نابايستگان ازلاند ، و خستگان ابد . فرا رفتند ، پس به روى در آمدند ، پس برخاستند ، باز بيفتادند ، و آن گه داغ جدايى شان بر نهادند ، و در حزب شيطان شدند . اللَّه بر آن نيست كه ايشان را بيامرزد ، از آنكه مىشان نخواهد « 3 » .
--> ( 1 ) - نسخهء ج : بستاخ . ( 2 ) - نسخهء ج : هم دردى . ( 3 ) - نسخهء ج : از آنكه شان مىنخواهد . )