عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
725
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
نگذاشت . همه درباخت : هم نفس ، و هم مال ، و هم فرزند . نفس خود درباخت رضاء حق را ، فرزند درباخت اتّباع فرمان او را ، و مال درباخت شفقت بر خلق او را . لا جرم ربّ العزّة او را بستود ، و خليل خود خواند ، گفت : وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا - روى انّ اللَّه تعالى اوحى اليه : انت خليلى و أنا خليلك ، فانظر ان لا اطّلع فى شرك و قد تعلّقت بغيرى ، فاقطع خلّتك عنّى . و گفتهاند كه : چون ربّ العزّة رقم خلّت بر وى كشيد ، و اين ندا در عالم داد كه : وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا ، فريشتگان آواز بر آوردند كه خداوندا ! چه كرد ابراهيم كه با وى اين كرامت كردى ؟ و از جهانيان اين تخصيص وى آمد ؟ فرمان آمد كه : اى جبرئيل پرهاى طاؤسى فرو گشاى ، و از ذروهء سدرهء بقمّهء آن كوه رو ، و نام ما بسمع او رسان . جبرئيل بيامد ، و در پس آن كوه ايستاد ، و خليل را سيصد گله گوسفند بود ، با هر گله سگى ، و قلادهء زرين در گردن وى . جبرئيل آواز بر آورد كه : يا قدّوس ! . خليل از لذّت آن سماع بيهوش گشت ، از پاى درآمد ، گفت : اى گوينده ، يك بار ديگر باز گوى ، و اين گلهء گوسفند به اين سگ و قلادهء زرين ترا . جبرئيل يك بار ديگر آواز برآورد كه : يا قدّوس ! خليل در خاك تمرّغ ميكرد ، و چون مرغ نيم بسمل ميگفت : يك بار ديگر باز گوى و اين گلهء ديگر ترا ، و أنشد : و حدّثتنى يا سعد عنه فزدتنى * جنونا ، فزدنى من حديثك يا سعد همچنين وامىخواست ، تا سيصد گله همه بداد . آن گه چون همه بداده بود ، آن عقدها محكمتر گشت ، عشق و افلاس بهم پيوست . خليل آواز برآورد كه : يا عبد اللّه ! يك بار ديگر باز گوى و جانم ترا . مال و زر و چيز رايگان بايد باخت * چون كار بجان رسيد ، جان بايد باخت .