عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
625
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
پير طريقت سخنى گفته ، و درين موضع لايق است ، گفت : خداوندا ! يك دل پر درد دارم ، و يك جان پر زجر ، عزيز دو گيتى ! اين بيچاره را چه تدبير ؟ خداوندا ! درماندم نه از تو ، و لكن درماندم در تو ! اگر هيچ غائب باشم گويى كجايى ؟ و چون با درگاه آئيم ، در را بنگشايى ! خداوندا ! چون نوميدى در ظاهر اسلام حرمان است ، و اميد در عين حقيقت بىشك نقصان است ، ميان اين و آن رهى را با تو چه درمان است ؟ چون شكيبايى در شريعت از پسنديدگى نشان است ، و ناشكيبايى در حقيقت عين فرمان است ، ميان اين و آن رهى را با تو چه برهان است ؟ خداوندا ! هر كس را آتش در دل است ، و اين بيچاره را در جان از آنست كه هر كس را سر و سامان است ، و اين درويش بى سر و سامان است ! امّا اصول آداب صحبت در معاملت با خلق آنست كه نصيحت كردن و شفقت نمودن از هيچ مسلمان باز نگيرى ، و خود را از همه كس كمتر دانى ، و حق همه كس فرا پيش خويش دارى ، و انصاف همه از خود بدهى ، بطريق ايثار و مواسات و حسن الخلق ، و از خلاف و معارضهء برادران و دروغ زن كردن ايشان پرهيزى ، و بامر صريح و نهى صريح ازيشان در نخواهى ، و ايشان را سخن درشت و جواب ناخوش نگويى . يوسف حسين رازى گفت : از ذو النون مصرى پرسيدم كه : با كه صحبت دارم ؟ فقال : من لا يملك و لا ينكر عليك حالا من احوالك ، و لا يتغيّر بتغيّرك ، و ان كان عظيما ، فانّك احوج ما تكون اشدّ ما كنت تغيّرا ، گفت : صحبت با كسى كن كه مر او را ملك نبود ، يعنى آنچه دارد به خود ندارد ، و آن خويش نداند ، كه هر كجا خصومتى است از آنجا افتادست كه تو و من در ميانست . چون تو و من از ميان برخيزد ، هيچ خصومت نماند ، گفتا : و هيچ حالى را از احوال تو بر تو منكر نگردد ، و داند كه نه معصومى ، كه عيب به تو راه نبايد ، و در دوستى انكار حال دوست خود محال