عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

601

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

فسق و فجور فراوان بر سر وى برود ، و آن گه بعاقبت مزدور او وى را بخواهد ، و آن گه مرگ او بعنكبوت بود . مزدور از آن سخن در خشم شد ، و كارد برداشت ، و شكم آن دخترك بشكافت ، و در بحر شد ، و خويشتن را ناپديد كرد . آن دخترك را شكم بدوختند ، و معالجت كردند ، تا به حال صحّت باز آمد . چون بحدّ بلوغ رسيد ، سر در نهاد ، و آنچه قضا بود از فجور بر سر وى برفت . پس بساحل بحر شد ، و آنجا مقام كرد ، تا روزى كه آن مزدور از دريا بر آمد ، و مالى فراوان با وى . پس دلّاله را برخواند ، و گفت : زنى با جمال از بهر من بخواه . دلّاله گفت : اينجا زنى است نيكوترين زنان بجمال ، چنان كه ميخواهى ، امّا فاجره است ، مگر كه تو او را بخواهى دست از فجور باز دارد . آن زن بخواست ، و هم چنان كرد ، از فجور توبت كرد ، و به عقد نكاح در تحت اين مرد آمد . و اين مزدور او را سخت دوست ميداشت . روزى اين مزدور سرگذشت خود باز گفت ، و حكايت باز كرد . زن گفت : من آن جاريه‌ام كه تو شكم وى بشكافتى ، و اينك نشان شكافتن و دوختن . مزدور گفت : مرگ تو بعنكبوت باشد چنان كه نشان داده‌اند ، امّا من از بهر تو در ميان صحرا كوشكى بسازم ، و چندان بالا دهم كه عنكبوت آنجا نرسد . چنان كردند ، و آن زن در قصر مينشست . آخر روزى عنكبوت در ميان قصر پيدا گشت . اين زن بترسيد ، و بر آشفت ، و انگشت پاى وى بر آن عنكبوت آمد ، او را در گزيد . و از آن گزيدن اندامهاى وى سياه گشت ، و از دنيا برفت . ربّ العالمين آيت فرستاد در شأن وى كه : أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ از مرگ هيچكس نتواند گريخت ، هر جا كه رويد بشما در رسد . مصطفى ( ص ) گفت : « احبب من شئت فانّك مفارقه ، و عش ما شئت فانّك ميّت ، و اعمل ما شئت فانّك ملاقيه » .