عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
541
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
نيز نتوانيم بگرو كردن ، كه آن گه عرب زبان در ايشان نهند ، كه شما را بوسقى خرما بگرو كردند ، و ايشان را از آن تشوير بود . كعب گفت : اكنون هر چه خواهيد بگرو بنهيد . ايشان گفتند : شمشيرهاى خويش بنهيم ، و بروز نتوانيم آوردن ، كه اصحاب محمد بدانند ، بشب آريم . چون شب در آمد ايشان شمشيرها برداشتند ، و بردند . كعب بر آن غرفه بخلوتگاه نشسته بود ، و دختر عمّ خويش را نو بزنى كرده بود ، و عروس بود ، و آن دختر عمّ كاهنه بود . چون كعب برخاست تا به زير شود ، آن كاهنه زن وى گفت : زينهار مشو كه من بوى خون از تو ميشنوم . كعب گفت : دور از بر من ! بازگير دست از دامن من ! كيست كه مرا خواهد كشت ؟ اينان كه آمدهاند محمد مسلمه برادر همشير منست ، و ثابت معاذ همسايه و دوست من ! اگر خفته باشم مرا بيدار نكنند . از آن غرفه به زير آمد ، و بوى مشك بيالوده ، كه از بر عروس برخاسته بود . مسلمانان چون آن بوى خوش شنيدند ، گفتند : واها لهذه الرّيح الطّيبة ، دير است تا ما در آرزوى چنين بوئيم ، فراز آى تا حظّى بر گيريم ، و دستى بسرت فرو آريم . وى فراز شد ، و ايشان در وى آويختند ، و شمشير زدند ، و آن دشمن خدا و رسول را بكشتند ، و رسول خدا ( ص ) با ايشان گفته بود كه : چون او را كشته باشيد تكبير كنيد چنان كه من بشنوم ، تا من نيز با شما تكبير كنم . رسول خدا ( ص ) آن شب با جماعتى از ياران از مسجد بگورستان بقيع ميشد ، و از بقيع تا مسجد ميآيد ، و به آسمان نظر ميكرد كه تا خود آواز تكبير شنود ، و ياران كه با وى بودند از آن قصه بىخبر بودند ، تا آن ساعت كه تكبير شنيدند ، و رسول خدا ( ص ) تكبير كرد ، پس معلوم گشت ايشان را كه كعب را كشتند . و آن ساعت كه زخم كردند سر شمشير بپاى ثابت معاذ رسيد ، و گوشت و استخوان همه بريده گشت . رسول خداى كه آن بديد ، با هم نهاد ، و دعا كرد خداى تعالى وى را شفا داد ، و به حال صحّت باز شد .