عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

127

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

عزيزست اين خطاب ! عزيز است اين ندا ! كه هزاران هزار انبياء و اولياء رفتند يا در روح يافت آن رفتند ، يا در حسرت و آرزوى آن رفتند ! اى جان جهان اگر هزار بار تو او را برخوانى گويى « ربّى ربّى ! » چنان نبود كه او يك بار ترا بر خواند كه « عبدى عبدى ! » اگر چند او را بخداوندى پذيرى ، سودت ندارد ، كه خداوندى او خود ترا لازم است ؛ كار آن دارد كه او يك بار ترا ببندگى پذيرد . بو يزيد بسطامى قدّس سرّه گفت : اوقفنى الحق سبحانه بين يديه الف موقف يعرض علىّ المملكة فاقول لا اريدها . فقال لى فى آخر الموقف يا با يزيد ! ما تريد ؟ قلت : اريد ان لا اريد اى اريد ما تريد . فقال تعالى عز اسمه : اتت عبدى حقا . هر چند ترا زهرهء آن نيست كه با حق بو يزيد و از سخن گويى . آخر كم از آن نباشد كه نيازى عرضه كنى ، و سوزى و آرزوئي بنمايى گويى : خداوندا ! بنامى و نشانى بسنده كرده‌ام آمدى كه از درگاه خود مرا نامى نهى هر نام كه خواهى ، تا بود . مردى به بازار رفته بود تا غلامى خرد ، غلامان عرضه كردند ، يكى اختيار كرد تا بخرد ، گفت : اى غلام چه نامى ؟ گفت : اول بخر تا ترا باشم پس بهر نام كه خواهى مىخوان ! چون بندهء او باشى بهر نام كه خواهد ترا خواند و بهر صفت كه خواهد تا دارد . استاد بو على گفت : پيرى را ديدم ازين ديوار به آن ديوار مىشتافت درمانده و سراسيمه گشته . گفت : از سر جوانى خود از وى سؤال كردم كه يا شيخ اندرين وقت چه شربت خورده‌اى ؟ گفت : ما را خود آن نه بس كه بار خداى عالم ما را بياگاهاند كه شما را من آفريدم ، و من خداوند شمايم . و ديگر چيزى در مىبايد ؟ از عشق تو اين بس نبود حاصل من ؟ * كآراستهء وصل تو باشد دل من ؟