عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
689
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
همه مسلمان شدند . مؤمنانرا آن حال عجب آمد ، يكى ازيشان بخواب ديد كه رب العزة جل جلاله ندا كرد و گفت « انه دعا آلهته فلم تجبه ، و دعانى فاجبته و لم اكن كالصّم البكم الذين لا يعقلون » عبد العزيز بن ابى داود گفت - مردى در باديه خداى را عز و جل عبادت ميكرد ، و در نماز گاه خويش هفت سنگك نهاده بود ، هر گه ورد خود بگزاردى ، گفتى ، يا احجار ! اشهد كنّ - ان لا إله الا اللَّه - پس در بيمارى مرگ گفت بخواب ديدم ، كه مرا سوى دوزخ راندند ، بهر در كه رسيدم از درهاى دوزخ ، از آن سنگها يكى ديدم كه در دوزخ به آن استوار كرده و بر بسته ، دانستم و واشناختم ، كه آن سنگهااند كه بر كلمهء توحيد گواه كرده بودم . ابو معشر گفت - مردى از دنيا بيرون شد ، او را در خاك نهادند ، دو فريشته بر وى آمدند ، يكى ازيشان گفت - انظر ما ترى ، بنگر تا چه بينى ، يعنى كه كلمهء شهادت از ظاهر و باطن وى بجوى ، تا و ازو هست يا نه ، آن فريشته در درون و بيرون وى بگشت ، هيچيز نديد ، هر دو نوميد شدند . آخر يكى گفت - آنك انگشترى در انگشت دارد ، بنگر تا نقش نگين وى چيست ؟ بنگرست نقش آن - لا إله الا اللَّه بود ، بحرمت و بركت آن ، خداى وى را بيامرزيد . ابو عبد اللَّه نباجى مردى بود از بزرگان دين و متعبدان روزگار ، زبيده را بخواب ديد ، گونه و رويش بگشته و زرد شده ، گفت يا زبيده رنگ روى تو زرد نبود ، اين زردى از چيست ؟ گفت از آنست كه بشر مريسى سر معتزليان امروز از بغداد او را بياوردند و دوزخ زفيرى كرد برو ، ما همه از سياست آن زفير چنين زرد روى گشتيم . گفتم حال تو چيست ؟ گفت حال من نيكوست ، كه رب العزة مرا بيامرزيد و بزنى بعثمان عفان داد و با من كرامتها كرد ، گفتم هيچ دانى كه آن كرامتها را سبب چه بود ؟ گفت آن بود كه پيوسته اين كلمات ميگفتم - « لا إله الا اللَّه يقينا و حقا ، لا إله الا اللَّه ايمانا و صدقا ، لا إله الا اللَّه عبوديّة و رقّا ، لا إله الا اللَّه ارضى به ربى ، لا إله الا اللَّه افنى به عمرى ، لا إله الا اللَّه مونسى فى قبرى ، لا إله الا اللَّه وحده لا شريك له ، لا إله الا اللَّه ، له الملك و له الحمد ، لا إله الّا اللَّه و لا حول و لا قوة الا باللّه » . و خبر درست است از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم كه گويندگان « لا إله الّا اللَّه » را در گور وحشت و اندوه نيست ، و نه در قيامت ايشان را ترسى و بيمى ، و گويى در ايشان مىنگرم كه از خاك بيرون آيند