عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
670
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
و داود پيغامبر آن گه كودكى بود ، شبانى ميكرد پدر خود را ايشا ، و كهينهء پسران بود ، هفتم هفت پسر بود ، و قوتى عظيم داشت ، كه وقتى شير را بگرفت بنزديك گلهء خويش ، و به دو دست زير و زبر لب او بگرفت و تا بدنبال وى از هم بردريد ، خبر بوى رسيد كه طالوت بيرون شد بقتال جالوت ، گوسپندان بگذاشت و بيامد تا مطالعهء برادران كند كه در لشكر طالوت بودند ، به راه در كى مىشد سنگى با وى بآواز آمد كه - يا داود خذنى ، فانا الذى اقتل جالوت الجبار - داود آن سنگ بر گرفت و در توبرهء خويش نهاد و با خود ميداشت تا بر طالوت رسيد ، گفت - يا طالوت انا قاتل جالوت باذن اللَّه عز و جل ، من جالوت را كشتم بتوفيق و خواست اللَّه . طالوت را عجب آمد اين سخن از وى ، كه داود مردى كوتاه بالا بود ، زرد رنگ چون بيماران بهيئت عاجزان و آساى درويشان ، داود گفت : - اگر من او را بكشم نيمهء ملك و مال خود به من دهى ؟ طالوت گفت آرى دهم ، و دختر خويش نيز در حكم تو كنم ، اما نشان راستى تو آنست كه اين درع درپوشى ، كه اشمويل به من داد و گفت قاتل جالوت اوست كه اين درع به بالاى وى راست بيايد . داود آن درع در پوشيد و به بالاى وى راست آمد . طالوت بدانست كه جالوت بدست وى كشته شود ، رفتند وصف بر كشيدند و داود برابر جالوت بايستاد و نزديك در شد ، جالوت گفت چه آورد ترا اى شقى بنزديك من ؟ داود گفت بدان آمدم تا ترا بكشم ، جالوت را از وى عجب آمد اين سخن ، گفت - اى عاجز تو مرا چون كشى ؟ اگر خيو خود بر تو افكنم ترا غرق كند ، و اگر سنان رمح خود به تو باز نهم ترا پست كنم ، اينك هشتصد رطل سنان رمح منست . داود گفت من ترا خواهم كشت ، تو آنچه خواهى ميگوى . آن گه سنگ كه داشت در مقلاع نهاد و بانداخت ، رب العزة جل جلاله باد را به يارى وى فرستاد تا سنگ در هوا بسه پاره شد ، يكپاره از آن بر وى جالوت رسيد بر دامن مغفر وى . و بر پيشانى او جوهرى بود ، ياقوت سرخ كه مىدرخشيد ، آن سنگ ياقوت را و سر او را گذاره كرد و از سر او بيرون گذشت . جالوت بيفتاد و لشكر وى هزيمت گرفت ، مسلمانان بر پى ايشان افتادند ، تا سى هزار ازيشان كشته شدند و عدد ايشان هفتاد هزار بود . عمالقه از بقاياء قوم عاد ، عبدهء