عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
627
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
مرگ بر دهنم نهاده ، در ميان سنگ و خاك تنها بمانده ، و از خويش و پيوند باز مانده ، از من به تو درود باد . آن نظام دوستى و پيوستگى امروز ميان ما از هم فرو ريختست . و قلادهء آن از هم بگسستست . على ع از سر آن رنجورى برخاست و ميرفت و اين بيت ميگفت : لكلّ اجتماع من خليلين فرقة * و كلّ الّذى دون الفراق قليل و انّ افتقادى واحدا بعد واحد * دليل على ان لا يدوم خليل چون درد فراق در جهان چيست ، بگو * عاجز ز فراق ناشده كيست ، بگو ؟ گويند مرا كه در فراقش مگرى * آن كيست كه از فراق نگريست ، بگو ؟ مالك دينار برادرى داشت نام وى ملكان ، از دنيا بيرون شد . مالك بر سر خاك وى نشست و ميگفت : يا ملكان ، لا تقرّ عينى حتى اعلم اين صرت ، و لا اعلم ذلك ما دمت حيّا ، آن گه بسيار بگريست ، او را گفتند : اى مالك بمرگ وى چندين مىبگريى ؟ گفت نه به آن مىگريم كه از دنيا بيرون شد ، يا بآنك امروز از وى بازماندم ، به آن ميگريم كه اگر فردا برستخيز از وى باز مانم ، و او را نه بينم ، اين خود تحسر فوات ديدار مخلوق است ، ايا تحسر فوات ديدار خالق خود كرا بود ؟ و چون بود ؟ گويند كه فزع اكبر در قيامت داغ حسرت فرقت بود ، كه بر سر دو راه بر جان قومى نهند ، و ايشان را از دوستان و برادران باز برند ، اين آسان ترست و درد آن كمتر ، صعبتر آنست كه اگر داغ فرقت اللَّه بر جان ما نهند و از راه سعادت بگردانند : اين همه آسان و خواراست آه اگر گويد كه رو * كز تو بيزاريم ما و بار تو عصيان شده گويند - فردا در انجمن قيامت يكى را بيارند ، ازين شوريده روزگارى ، بد عهدى ، فرمان در آيد كه او را بدوزخ بريد ، كه داغ مهجورى دارد ، چون بكنارهء دوزخ رسد دست فراز كند ، و ديدهء خود بر كشد ، بيندازد ، گويند اين چيست كه كردى ؟ گويد : ما را ز براى يار بد ديده به كار * اكنون چكنم بديده بى ديدن يار لمّا تيقنت انّى لست ابصركم * غمضت عينى فلم انظر الى احد