عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

537

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

از اطراف عالم عشق آن در دل نهم ، تا سر و پاى برهنه ، ضياع و اسباب بگذاشته ، جان بر كف دست نهاده ، مويها از هم بر كرده ، رويها گرد گرفته ، همى روند و گرد آن خانه طواف ميكنند ، و از ما آمرزش ميخواهند . اى آدم ! هر كه ترا پرسد از ما كه تا با ايشان چكنم ؟ گوى كه من بعلم با ايشانم ، موجود نفس و حاضر دل ايشانم ، و آن درد ايشان را درمانم ، از ديده‌هاشان نهانم ، اما جانهاى ايشان را عيانم . اندر دل من بدين عيانى كه تويى * وز ديدهء من بدين نهانى كه تويى ! وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ الآية . . . - حج عوام ديگرست ، و حج خواص ديگر ، حجّ عوام قصد كوى دوست است ، و حج خواص قصد روى دوست ، آن رفتن بسراى دوست ، و اين رفتن براى دوست ! در دم نه ز كعبه بود كز روى تو بود * مستى نه ز باده بود كز بوى تو بود . عوام بنفس رفتند در و ديوار ديدند ، خواص بجان رفتند گفتار و ديدار يافتند ، روش خاصگيان درين راه چنانست كه آن جوانمرد گفته : خون صدّيقان بپالودند و زان ره ساختند * جز بجان رفتن درين ره يك قدم را بار نيست او كه بنفس رود رنج يابد و بار كشد ، تا گرد كعبه بر آيد ، و اين كه بجان رود بيارامد و بياسايد ، و كعبه خود گرد سرايش برآيد . و اندرين معنى حكايت ابراهيم خواص است قدس اللَّه روحه ، گفتا : - « وقتى از سر محرومى خود بروم افتادم ، گردان گردان ، چنانك افتاده‌اند بهر جاى مردان ، متحير و سرگشته ، بيچاره‌وار گم كرده سر رشته ! مردان جهان شدند سرگشته تو * مىباز نيابند سر رشته تو خبر در روم افتاد كه ملك روم را دخترى ديوانه گشته ، و پدر مر آن دختر را به بند ديوانگان بسته ، و اطباء بجملگى از علاج آن بيمار درمانده ، زمان تا زمان نفس سرد مىآرد ، و اشك گرم مىبارد ، گهى گريد و گهى خندد ! بجاى آوردم كه آنجا تعبيه ايست ، رفتم بدر سراى ملك و گفتم - بعلاج بيمار آمدم . چون ديدهء ملك بر من افتاد گفت - « مانا كه بعلاج دخترم آمدهء ؟ و گمان برم كه طبيبى ؟ » گفتم - آرى