عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
351
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
كل يوم عشرين و مائة رحمة ينزل على هذا البيت - ستون للطّائفين و اربعون للمصلّين و عشرون للناظرين . النوبة الثالثة - قوله تعالى - : وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ - روى عن الحسن رض قال ابتلاه اللَّه بالكواكب و القمر و الشمس فاحسن القول فى ذلك ، اذ علم ان ربّه دائم لا يزول ، و ابتلاه به ذبح الولد فصبر عليه و لم يقصّر . گفت بر آراستند كوكب تابان و آفتاب درخشان و خليل را آزمونى كردند و ذلك لعلم المبتلى لا لجهل المبتلى يعنى كه تا با وى نمايند كه از و چه آيد و در راه بندگى چون رود ، خليل خود سخت هنرى و روز به و سعادتمند برخاسته بود ، گفت هذا رَبِّي - قيل فيه اضمار يعنى يقولون هذا ربى - ميگويند اين بيگانگان كه اين خداى منست ! نيست كه اين از زيرينان است و نشيب گرفتگان ، و من زيرينان و نشيب گرفتگان را دوست ندارم ، زهى خليل ! كه نكته سنّيت گفت از زير جست و دانست كه خداوندى بر زبرست فوق عباده ، باز كه نشيب گرفت از و برگشت ، و گفت زيرينان را دوست ندارم ، كه ايشان خدايى را نشايند . خداوندان تحقيق به اينجا رمزى ديگر گفتهاند و لطيفهء ديگر ديدهاند ، گفتند ز اوّل خاك خليل را به آب خلّت بياميختند ، و سرّش به آتش عشق بسوختند ، و جانش به مهر سرمديّت بيفروختند ، و درياى عشق در باطن وى بر موج انگيختند ، آن گه سحرگاهان در آن وقت صبوح عاشقان ، و هاى و هوى مستان ، و عربدهء بيدلان چشم باز كرد از سر خمار شراب خلّت و مستى عشق گفت - هذا رَبِّي اين چنانست كه گويند : از بس كه درين ديده خيالت دارم * در هر چه نگه كنم تويى پندارم اين مستى و عشق هر دو منهاج بلااند و مايهء فتنه ، نه بينى كه عشق تنها يوسف كنعانى را كجا او كند ، و مستى تنها كه با موسى عمران چه كرد ، و در خليل هر دو جمع آمدند پس چه عجب اگر از سرمستى و عربدهء ببدلى در ماه و ستاره نگرست و گفت هذا رَبِّي اين آنست كه گويند مست چه داند كه چه گويد و گر خود بدانستى پس مست كى بودى ؟ گفتى مستم ، بجان من گر هستى * مست آن باشد كه او نداند مستى ! اما ابتلاء خليل به ذبح فرزند آن بود ، كه يك بار خليل در جمال اسماعيل نظاره