عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

279

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

و بىقرار را درمان است ، شفاء دل بيماران است ، و آسايش جان اندوهگنان ، رحمتى بود از خداى جهانيان بر مصطفى مهتر عالميان ، اين نامه بوى داد تا او را يادگار بود و غمگسار ، اندوه دل خويش به آن بسر آوردى و از رنج بيگانگان به آن آسايش يافتى ! و كتبت حولى لا تفارق مضجعى * و فيها شفاء للّذى انا كاتم اگر جهودان بودند تغيير و تبديل در نام و صفت وى آوردند ، و خصمى وى را ميان در بسته ناسزا ميگفتند ، پس از آنكه وى را شناخته بودند - و دانسته ، و بوى نصرت خواسته . و اگر كافران قريش و مشركان مكه بودند - از آن پيش كه علم نبوت بدست وى دادند در ميان ايشان مكرم و عزيز و محترم بود ، امانتها بنزديك وى مىنهادند و در محافل او را در صدر مىنشاندند ، پس چون قصهء نبوت خواندن گرفت و حديث دل و دل آرام پيش آورد ، آن كار ديگر گون گشت ، دوست برنگ دشمن شد تير ملامت در وى انداختند ، ساحر و شاعرش نام نهادند ، ديوانه و سرگشته‌اش خواندند . اشاعوا لنا فى الحىّ اشنع قصّة * و كانوا لنا سلما فصاروا لنا حربا چه زيان دارد او را چون اجير و فقير خوانند ، و رب العالمين او را بشير و نذير خواند ! چه زيان داشت او را چون گفتند ضالّ است و غبى ، و رب العالمين گفت رسول است و نبىّ ! هذا و ان اصبح فى اطمار * و كان فى فقر من اليسار آثر عندى من اخى و جارى دوست دوست پسند بايد نه شهر پسند ، و عجب نيست اگر مشتى بيگانگان آن مهتر عالم را نشناختند و ندانستند ، كه ايشان را خود ديدهء آن نباشد كه او را بينند و شناسند . و عجب آنست كه چندين هزار پيغامبر به خاك فرو شدند در درد و حسرت آنكه تا مر ايشان را بر اسرار فطرت آن مهتر اطلاع بودى و هرگز نبود و نيافتند ، و كيف لا و القرآن يقول - فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى - آن خزينهء اسرار فطرت محمد مرسل را مهرى بر نهاديم و طمعها از دريافت آن نوميد گردانيديم وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ حسين منصور كه شمهء از دور بديد فرياد بر آورد كه