عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
243
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
كفايت كردمى . صفوان . گفت - اين كار را چه حيلت سازى و چون بر دست گيرى ؟ گفت - من مردى ام دلاور ، او را بفريبم ضربتى زنم ، آن گه بر گردم و بكوه بر شوم كس به من در نرسد . صفوان گفت - عيالت با عيال من و دين تو بر من ، هان تا چه دارى ! - فخرج فشحذ سيفه و سمّه ، ثم خرج الى المدينة ، شمشير تيز كرد و زهر آلود كرد و به قصد مدينه از مكه بيرون شد . چون در مدينه شد عمر خطاب وى را بديد انديشهناك شد . پيش مؤمنان و ياران باز رفت گفت - « انى رأيت وهبا قد قدم فرابنى قدومه و هو رجل غادر فاطيفوا بنبيّكم - گفت وهب آمد و از آمدن وى در دلم شك افتاد كه وى مردى غدار است ، نگر تا مصطفى را خالى نگذاريد و ياران همه پيرامون مصطفى ع در نشستند . وهب آمد و گفت - أنعم صباحا يا محمد . قال - قد ابدلنا اللَّه خيرا منها - السلام . ما اقدمك ؟ مصطفى ع گفت - خداى عز و جل ما را ازين بهتر تحيتى و سلامتى داده است ، چه آورد ترا اينجا ؟ گفت آمدم تا اسيرانرا باز خرم . مصطفى گفت - ما بال السيف ؟ شمشير چيست كه در بر دارى ؟ گفت يا محمد روز بدر نيز داشتيم و ما را در آن بس ظفرى و نجاحى نبود ، مصطفى گفت - « فما شيء قلت لصفوان و انتما فى الحجر ؟ » آن چه سخن بود كه در حجر با صفوان ميگفتى - كه لو لا عيالى و دين علىّ ؟ - وهب گفت هاء ! كيف قلت ؟ فاعاده عليه . قال وهب - قد كنت تخبرنا بخبر اهل السّماء فنكذبك ، فاراك تحدثنا بخبر اهل الارض . اشهد ان لا إله الّا اللَّه و انّك رسول اللَّه . ثم قال - يا رسول اللَّه اعطنى عمامتك ، فاعطاه النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عمامته ، ثم خرج راجعا الى مكة . فقال عمر لقد قدم وهب و انه لا بغض الىّ من الخنزير و انه رجع و هو احبّ الى من بعض ولدى . و اگر جهودان را نهى اين خطاب كه « أَ وَ لا يَعْلَمُونَ » - معنى آنست - كه نميدانند اين جهودان كه اللَّه ميداند آنچه پنهان ميدارند از عداوت ، و آشكارا ميكنند از جحود ، در نهان دشمنى ميدارند با مؤمنان و آشكارا مىباز نشينند از اقرار ، گواهى پنهان ميكنند و آشكارا دروغ زن ميگيرند . وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ الآية - قيل ان الامّى منسوب الى امّهاى تربّى معها و لم يفارقها ، فيتعلم ما يتعلمه الرجال اى هم كما ولدوا لم يتعلموا . امّى نادبير است كه