عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

140

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

هر چه در عالم جوهرى بود كى آن لطافتى داشت به خود در طمعى افتاده ، عرش مجيد بعظمت خود مينگرست و ميگفت مگر رقم اين حديث بما فرو كشند ، كرسى در سعت خود مينگريست كه مگر اين خطبه بنام ما كنند ، هشت بهشت بجمال خود نظر ميكرد كه مگر اين ولايت بما دهند ، طمع همگنان از خاك بريده ، و هر يك در تهمتى افتاده ، و هر كس در سودايى مانده . ناگاه از حضرت عزت و جلال اين خبر در عالم فريشتگان دادند كه إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً اين نه مشاورت بود با فريشتگان كه اين تمهيد قواعد عزت و عظمت آدم بود ، و نه استعانت بود كه نشر بساط توقير آدم بود . گفت حكم قهر ما كارى راند و قلم كرم را فرموديم تا از سر ديوان عالم تا به آخر خطى در كشد ، و از منقطع عرش تا منتهى فرش سكان هر دو كون را عزم نامه نويسد ، تا صدر ممالك آدم خاكى را مسلم شود ، و سينهء عزيز وى بنور معرفت روشن ، و لطائف كرم و صنايع فضل ما در حق وى آشكارا ، زلزلهء هيبت از عزت اين خطاب در دلهاى مقربان افتاد ، گفتند اين چه نهادى تواند بود كه پيش از آفرينش بر سدّه جمال وى عزت قرآن گوش خلافت وى ميكوبد و وى هنوز در بند خلقت نه ، و جلال تقدير از مكنونات غيب خبر ميدهد كه گرد ميدان دولت آدم مگرديد كه شما سرّ فطرت وى نشناسيد ، عقاب هيچ خاطر بر شاخ دولت آدم نه نشست ، ديده هيچ بصيرت جمال خورشيد صفوف آدم در نيافت ، اين شرف از چه بود ؟ و آن دولت از چه خاست ؟ زانك آدم صدف اسرار ربوبيّت بود و خزينهء جواهر مملكت . اى بسا درّ گرانمايه و لؤلؤ شاهوار كه در آن صدف تعبيه بود ، و با هر درى شبهى سياه منظوم در رشته كشيد ، با جواهر هر يك از انبيا شبهى در برابر ايشان داشت - درى چون آدم صفى با وى شبيه چون شيطان شقى . درى چون ابراهيم خليل با وى شبهى چون نمرود طاغى . درى چون موسى عمران با وى شبهى چون فرعون بى عون ، درى چون عيسى بن مريم با وى شبهى چون طايفهء پر از ضلالت و غىّ . درى چون مصطفى عربى با وى شبهى چون بو جهل پر جهل . فريشتگان چون اين خطاب هايل بشنيدند قرار و آرام ازيشان برميد و تماسك عقل و صبرشان برسيد . زبان سؤال دراز كردند و جمله آواز برآوردند كه : أَ تَجْعَلُ