الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
1
الغدير ( فارسي )
ادامه شعراى قرن نهم 26 خليفه صدقهء رسول خدا را مىخرد طبرانى در اوسط از طريق سعيد بن مسيب آورده است كه عثمان دربانى داشت كه براى نمازها پيشاپيش او به راه مىافتاد ، پس روزى بيرون شده و نماز بگذارد - و دربان نيز پيشاپيش او بود - سپس بيامد - و دربان كنارى بنشست و او خود ردايش را پيچيد و زير سر گذاشت و پهلو بر زمين و تازيانه را جلوى خود نهاد و على با ازار و ردائى ، عصا به دست روى آورد و چون دربان از دور او را ديد گفت اينك على مىآيد پس عثمان بنشست و رداى خويش را بر خود پيچيد و على آمد تا بر سر وى بايستاد و گفت : آب و ملك فلان خاندان را خريدى با اين كه وقف پيغمبر در آب آن حقى دارد و من دانستم كه آن را جز تو كسى نخرد . پس عثمان برخاست و ميان آن دو ، سخنانى در گرفت تا آن جا كه سخن از خدا به ميان آمد و عباس بيامد و پادرميانى كرد و عثمان براى على تازيانه بلند كرد و على براى عثمان عصا بلند كرد و عباس شروع كرد به آرام كردن آن دو و به على مىگفت ، خليفه استها ! و به عثمان مىگفت پسر عمويت استها ! و به همين گونه بود تا آرام شدند و چون فردا شد آن دو را ديدند كه دست در دست يكديگر با هم سخن مىگفتند مجمع الزوائد 7 / 227 امينى گويد : از اين داستان مىفهميم كه خليفه آب و ملكى را خريده كه در آن حقى براى وقف پيامبر بوده كه خريدن آن جايز نبوده ، پس اگر از اين موضوع آگاهى داشته - كه سياق حديث نيز همين را مىرساند زيرا او معتذر به ناآگاهى نشد و تازه امام هم اشارتا همين را رساند كه گفت : و من دانستم كه آن را جز تو كسى