الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

177

الغدير ( فارسي )

را خودسرانه و بى در نظر گرفتن منافع ديگران مورد استفاده قرار دهد و با بى بهره كردن ايشان از آن بهره مند گرديده و در حالى گنجينه‌هاى سيم و زر فراهم آرد كه در ميان ايشان كسانى هستند كه نيازمنديشان به حقوقى كه براى ايشان تعيين شده بسيار بيشتر است . آنچه پرده از انديشهء معاويه بر ميدارد ماجرائيست كه ميان او و صعصعة بن - صوحان در گرفت كه مسعودى در مروج الذهب ج 2 ص 79 از زبان ابراهيم بن عقيل بصرى گزارش كرده كه او گفت : يكروز كه صعصعه با نامه اى از على براى معاويه به نزد او آمده و بزرگان مردم نيز نزد وى بودند معاويه گفت : زمين از آن خداوند است و من جانشين خداوندم هر چه را از دارايى خدا بگيرم از آن من است و هر چه را از آن رها كنم براى من روا خواهد بود صعصعه گفت : اى معاويه ! نفس تو از سر نادانى ترا در آرزويى مىافكند كه نشدنى است . بزهكارى مكن . پس گفتگوئى كه در ميان بوذر و معاويه در گرفته نه كوچكترين ارتباطى با مسالهء مالكيت و نفى و اثبات آن دارد و نه هيچ گوشهء چشمى به بنيادهاى مسلك اشتراكى . و ديگر گزارشى كه پرده از انديشهء معاويه بر ميدارد سخنرانى ارحبى است كه در ص ياد شد . و اين هم از سخنان ابوذر است كه چون معاويه سيصد دينار زر براى او فرستاد گفت : اگر اين پول از مستمرى امسالم است كه مرا از آن بىبهره نموده‌ايد مىپذيرم و اگر از خود بخشش كرده‌ايد مرا نيازى به آن نيست . كه در اينجا مىبينيم ابوذر دارايى را تقسيم مىكند به : 1 - مستمرى واجب كه در آن سال - به جرم فرمانهاى او به نكوكارى و جلوگيرىهايش از زشتكاريها - او را از آن بىبهره گردانيده اند 2 - دارايى قابل تملكى كه دارنده با ميل و دلخواه خود آن را به صورت بخشش از ملكيت خود بدر مىكند زيرا بخشش كارى است كه از سر كمال مردانگى صورت مىگيرد و نمىتواند باشد مگر از دارايى خالص انسانى و از چيزى كه ، نه از حقوق واجبهء خدايى است و نه از دارائيهاى دزديده شده از