الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
120
الغدير ( فارسي )
را ديدار كنم على به او گفت فردا كه شد من مىروم و تو هم دنبال من بيا و من اگر چيزى ديدم كه بر تو ترسيدم مانند كسى كه بخواهد اندكى خم مىشوم و سپس نزد تو مىآيم و اگر كسى را نديدم تو دنبال من بيا تا به هر جا كه من وارد شدم تو هم وارد شوى « او نيز چنين كرد تا در پى على بر پيامبر در آمد و خبر را براى او باز گفت و او سخن پيامبر را شنيد و همان ساعت مسلمان شد و سپس گفت : اى پيامبر چه دستورى به من مىدهى گفت : به سوى قبيله ات برگرد تا دستور من به تو برسد او به وى گفت : سوگند به آن كه جانم در دست او است بر نمىگردم تا در مسجد الحرام فرياد به شعار مسلمانى بر ندارم پس به مسجد در آمد و با بلندترين آواز ندا در داد : گواهى مىدهم كه خدائى جز خداى يگانه نيست و محمد بنده و رسول او است بتپرستان گفتند : اين مرد دين خود را عوض كرده اين مرد دين خود را عوض كرده پس چندان او را بزدند تا بيفتاد پس عباس به نزد وى شد و خود را به روى او انداخت و گفت اى گروه قريش ! كشتيد اين مرد را ! شما بازرگان هستيد و راه شما از كنار قبيله ى او - غفار - است مگر مىخواهيد كه ايشان راه را بر شما بزنند و ببندند پس دست از او بداشتند سپس روز ديگر برگشت و به همان گونه رفتار كرد و ايشان نيز او را كتك زدند تا بر زمين افتاد و عباس خود را به روى او انداخت و با ايشان مانند ديروز به سخنى پرداخت تا دست از او بداشتند . و ابن سعد داستان مسلمان شدن او را به اين گونه آورده كه : چند تن از جوانان قريش ، او را به جرم مسلمانى زدند و او به نزد پيامبر شد و گفت اى رسول ( ص ) من قريش را رها نمىكنم تا داد خويش از آنان بگيرم كه مرا كتك زدند پس بيرون شد تا در عسفان مسكن گزيد و هر گاه كاروانى از قريش كه بار خوراكى داشتند مىآمدند بر تپه ى غزال فرارىشان مىدارد و بارهاشان را برداشته گندمها را جمع مىكرد و به قبيله اش مىگفت : هيچ يك از شما دانه اى از آن را بر نگيرد مگر پس از آن كه بگويد خدائى جز خداى يگانه نيست ايشان نيز اين كلمه را مىگفتند و جوالهاى خوراكى را بر مىگرفتند . بر گرديد به : طبقات ابن سعد 4 / 165 ، 166 ، صحيح بخارى كتاب المناقب