الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
109
الغدير ( فارسي )
سپس حسين به سخن پرداخت و گفت : اى عمو ! خداوند توانائى دارد كه آن چه را مىبينى دگرگون سازد ، خداوند هر روز در كارى است اين دسته تو را از دسترسى به دنياى خويش بازداشتند و تو ايشان را از دستبرد به دينت بازداشتى چه بىنيازى تو از آن چه ايشان از آن بازت داشتند و چه نيازمندند ايشان به آن چه تو از آن بازشان داشتى ، از خدا يارى و شكيبائى بخواه و آن را از بيتابى و آزمندى گواراتر شمار زيرا شكيبائى از ديندارى و بزرگوارى است ، نه آزمندى روزى را پيش مىاندازد و نه بىتابى مرگ را به تأخير مىافكند . سپس عمار خشمگين به سخن پرداخت و گفت : هر كس تو را نگران كند خدا آرامش از دل او ببرد و هر كس تو را بترساند خدا او را بترساند و خدا او را امان ندهد به خدا سوگند كه اگر دنياى ايشان را مىخواستى تو را در امان مىداشتند و اگر به كارهاشان خشنودى مىدادى دوستت مىداشتند و مردم از گفتن آن چه تو گفتى باز نماندند مگر براى خرسندى به دنيا و بىتابى از مرگ ، گرايش به سمتى يافتند كه قدرت گروهشان بر آن بود - كه سلطنت از كسى است كه چيرگى يابد - پس دين خود را به ايشان بخشيدند و آن گروه نيز از دنياشان به آنان دادند و زيانكار دنيا و آخرت شدند كه آن است زيان آشكار . ابوذر خدا بيامرز كه پيرى بزرگ بود بگريست و گفت : اى خاندان رحمت ! خدا شما را بيامرزد شما را كه مىديدم با ديدن شما به ياد رسول ( ص ) مىافتادم مرا در مدينه به جز شما كسى نبود كه دلم به او آرام گيرد يا برايش اندوه بخورم همان گونه كه بودن من در شام بر معاويه گران مىآمد بودنم در حجاز نيز بر عثمان گران آمد و خوش نداشت كه در يكى از دو شهر ( 1 ) با برادر يا پسر خاله اش همسايه باشم و كار مردم را در فرمانبرى از او تباه كنم پس مرا به شهرى فرستاد كه نه ياورى در آن دارم و نه پشتيبانى - بجز خدا - كه جز خدا نيز هيچ ياورى نخواهم و با خدا هيچ هراسى ندارم .
--> ( 1 ) مقصودش مصر و بصره است زيرا فرماندار مصر عبد اللَّه بن سعد بن ابى سرح برادر شيرى عثمان بود و فرماندار بصره نيز به گونه اى كه در ص ديديم پسر دائى عثمان عبد اللَّه بن عامر