الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

105

الغدير ( فارسي )

خويش و آئين خدا را وسيلهء تباهى گفت آرى از رسول ( ص ) شنيدم كه اين را گفت . به ايشان گفت : آيا شما نيز اين را از پيامبر شنيديد پس كس در پى على فرستاد و چون او بيامد از وى پرسيد آيا آن چه را ابوذر حكايت مىكند تو هم از پيامبر شنيدى پس داستان را براى او باز گفت - على گفت : آرى گفت چگونه گواهى مىدهى گفت براى اين كه پيامبر ( ص ) گفت : « - آسمان سايه بر سر نيفكند و توده ى خاكى دربر نگرفت كسى را كه راستگوتر از ابوذر باشد » پس تنها چند روز كه در مدينه بماند عثمان پى او فرستاد كه به خدا سوگند تو بايد از اين جا بيرون شوى گفت آيا مرا از حرم پيامبر بيرون مىكنى ؟ گفت آرى براى خوار داشتن تو . گفت پس به مكه روم گفت نه گفت به بصره گفت نه گفت به كوفه گفت « نه ، برو به ربذه كه از همان جا هستى تا در همان جا بميرى ، مروان ! او را بيرون بر ، و مگذار كه تا هنگام بيرون شدنش هيچ كس با وى سخن گويد . » وى او را همراه با زن و دخترش سوار شتر كرد و على و حسن و حسين و عبد اللَّه بن جعفر و عمار بن ياسر نيز بيرون شده مىنگريستند و چون ابوذر على را ديد به سوى او برخاسته وى را ببوسيد سپس بگريست و گفت : تو و فرزندان تو را كه مىديدم قول پيامبر را به ياد مىآوردم و اكنون چندان شكيبائىام از دست برفت تا به گريه افتادم . پس على برفت و با وى به سخن پرداخت مروان گفت : امير مؤمنان منع كرده است از اين كه كسى با او سخن گويد على تازيانه را بلند كرد و به چهرهء شتر مروان كوبيد و گفت : دور شو خدا تو را در آتش اندازد سپس ابوذر را بدرقه كرد و با سخنانى كه شرح آن به طول مىانجامد با وى به گفتگو پرداخت و هر يك از همراهان وى نيز به سخن پرداخته و بازگشتند و مروان به نزد عثمان برگشت و ميان عثمان و على در اين مورد كدورتهائى بوجود آمد و سخنان كين توزانه اى در ميانه در گرفت . و ابن سعد آورده است كه احنف بن قيس گفت : به مدينه و سپس به شام رفتم و نماز جمعه را درك كردم و مردى ديدم كه به هر جماعتى مىرسد ايشان مىگريزند ، نماز مىگزارد و نمازش را كوتاه مىخواند من نزد او نشستم و گفتمش : بنده ى خدا تو كيستى گفت من ابوذرم تو كيستى گفتم من احنفم گفت از نزد من برخيز كه