الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
308
الغدير ( فارسي )
بگويد گفتار خرده گير را با دشنام و ناسزا بر كله اش نمىكوبيد و آرزو نمىكرد كه كاش كسى نزد او بود كه بينى مرد را كوفته و شكسته و خرد نمايد آن هم پيش از آنكه خواست خود را به روشنى بنمايد و مرد را به راه درست باز گرداند . يا برداشت اين جانشين پيامبر از سرنوشت ، تنها در همان مرزى بود كه فرياد توده هائى از پيروانش بازگوگر آن است و به اين جا مىكشد كه بگوئيم همهء كارهاى ما آفريدهء خداست كه در اين هنگام سخن آن خرده گير به جا بود چه خليفه وى را دشنام مىداد يا نه . و آنچه از دختر وى عايشه رسيده ، گرايش به همين برداشت دومى است كه چون خواست از شوريدن خود بر سرور ما فرمانرواى گروندگان پوزشى خواهد و چون او را سرزنش كردند كه چرا به اين گونه از پرده اى كه براى وى زده بودند بيرون شد و همچون زنان در روزگار نادانى - پيش از اسلام - به خود نمائى برخاست پاسخ داد : سرنوشتى بود كه براى من برگزيدند و سرنوشت را انگيزه هائى هست . اين گزارش را سخنور بغدادى با زنجيره اش در « تاريخ » خود - ج 1 ص 160 - آورده است هر چند سخن ديگرى از وى كه نيز بغدادى در تاريخ خود - ج 5 ص 185 - آورده ما را سرگردان مىسازد كه به گزارش عروه ، هيچ گاه نشد عايشه از رهسپار شدنش به سوى رويداد جمل ياد آرد مگر چندان مىگريست كه روسرىاش تر مىشد و مىگفت اى كاش من نسيا منسيا بودم ( 1 ) و به گفتهء سفيان ثورى نسيا منسيا همان لخته خون پليدى است كه هر ماه از زنان جدا مىشود . كه گويا رهسپار شدنش به سوى آن نبرد را گناهى سترك و سزاوار آن ميشمرد كه تا پايان روزگار بر آن بگريد و روسرىاش را با سرشگ خويش تر سازد و چنان آرزوئى در دل بپروراند كه ديديم ولى اين ناسازگار است با آن دست بهانهء خنك كه شالوده آن را از برداشت پدرش يا همان خليفه اى گرفته كه براى پاسخ به پرسشى كه روى به او داشت جز دشنام راه گريزى نيافت .
--> ( 1 ) ن : اين گزارش را كسانى ديگر هم آوردهاند همچون ابن اثير در « النهاية » ج 4 ص 151 و ابن منظور در « لسان العرب » ج 2 ص 196 و زبيدى در « تاج العروس » ج 1 ص 367