الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

145

الغدير ( فارسي )

بلكه سرورم حسين را به ياد آوردم كه در كربلا با كرببلا ( رنج گرفتارى ) تشنه افتاده است شكيبائىام نماند ، سرشكم روان گرديد خواب از ديدگانم برفت و بيدارى با بيمارى در آميخت كار دل به سرگردانى كشيد و اشگها سرازير شد و نتوانستم از ريختن و آميختن خون خود با آنها جلوگيرى كنم او را فراموش نمىكنم كه سپاهيان بد كيش همچون دريائى پر آشوب پيرامونش را گرفتند ، لشگر به اميد پيروزى بودند و كيش ما دردمند سواركاران گمراه گرداگرد او در كربلا چرخ مىخوردند خداوند مىشنيد و گوشهاى آنان كر شده بود مرگ شتابان به سوى شهسواران آرزوها مىتاخت و نيستى با زانوئى بى گام به سويشان مىشتافت او - كه آنچه را ميان خامه و نامهء خداوندى گذشته بود مىدانست - با چشمى كه سرشك آن روان بود پرسيد اى مردم ! اين خاك را چه نام است ؟ و آنان در پاسخ پيشى گرفته و سخن را به سخن پيوند زدند . : اينجا را كربلا مىخوانند ، گفت : هان ! مرگ ما نيز در ميان اين زمينهاى پست و پشته‌هاى بلند روى خواهد داد بارها را فرود آريد كه مرگ با ما دست به گريبان شده است . جاودانگى چشم به راه ما نيست و جز خدا هيچ چيز پايدار نخواهد ماند اى مردان ! در رويدادى سهمناك به فرياد برسيد كه مرگهائى ناگهانى را ستمكارانه به ارمغان آورد - آن هم در ماهى كه پيكار در آن ناروا بود -