الشيخ محمد آصف المحسني
89
عجايب ومطالب (فارسى)
زآتش وادى ايمن نه منم خرم و بس * موسى آنجا به اميد قبسى مى آيد كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست * اين قدرهست كه بانگ جرسى مى آيد دوست را گرسر پرسيدن بيمارغم است * گوبيا خوش كه هنوزش نفسى مى آيد نواحى قطبى نيز فراوان است ؟ يا چه شده است كه پشه تب زرد كه در موقعى تا نزديكى هاى نيويورك آمده بود دنيا را ويران نكرد ؟ يا چه شده است كه مگس خواب آور طورى آفريده شده كه جز در مناطق گرمسير استوائى نمى تواند زيست نمايد نسل آدمى را از روى زمين برنداشته است ؟ ! ( همه اينها از طريق يك نظام كنترل حساب شده جلوگيرى گرديده ) . كافى است به ياد آوريم كه در طول زمان با چه آفات و امراضى دست به گريبان بوده ايم ، و چگونه تا ديروز وسيله مدافعه در مقابل آنها را نداشته و از هيچ يك از اصول بهداشت نيز اطلاعى نداشته ايم . آنوقت متوجه مى شويم كه وجود ما با چه طرز حيرت آورى محفوظ و مصون مانده است . « 1 » 63 . دمى با حافظ دوش در حلقه ما قصه گيسوى تو بود * تا دل شب سخن ازسلسله موى توبود دل كه ازناوك مژگان تودرخون ميگشت * باز مشتاق كمان خانه ابروى تو بود عالم از شوروشرعشق خبرهيچ نداشت * فتنه انگيزجهان غمزه جادوى توبود من سرگشته كه از اهل سلامت بودم * دام راه ام شكن طره هندوى تو بود * * * * * * مژده وصل تو كو كز سرجان برخيزم * طاير قدسم و از دام جهان برخيزم به ولاى تو كه گر بنده خويشم خوانى * از سر خواجه گى كون ومكان برخيزم برسر تربت من با مى و مطرب بنشين * تا به بويت ز لحد رقص كنان برخيزم گرچه پيرم توشبى تنگ درآغوشم گير * تا سحرگاه ز كنار تو جوان برخيزم * * * مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو * يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو گفتم اى بخت بخسبيدى وخورشيددميد * گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو گر روى پاك و مجرد چو مسيحا به فلك * ازچراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو تكيه بر اختر شبگرد مكن كاين عيار * تاج كاووس ربود و كمر كيخسرو آسمان گومفروش اين عظمت كاندرعشق * خرمن مه به جَوى ، خوشه پروين بدوجو آتش زهد ورياخرمن دين خواهدسوخت * حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو 64 . اوج عرفان حافظ فاش و ميگويم و از گفته خود دلشادم * بنده عشقم و از هر دوجهان آزادم طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق * كه درين دامگه حادثه چون افتادم من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد درين دير خراب آبادم سايه طوبى و دلجويى حور و لب حوض * به هواى سر كوى تو برفت از يادم نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست * چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم