الشيخ محمد آصف المحسني

222

رنگارنگ يا كشكول درويشى (فارسى)

آن هيبت و آن سطوت و آن شأن معلى * از متن جهان رفت به تحويل عدم ها شد خاك همان چشم و بشد فرش قدم ها . . . آن بازوى مستحكم و آن پنچه شيرى * آن هيكل با حشمت و آن شأن ملكوتى آن قدرت بىمثل و همان حالت مستى * شد طعمه موران لحد رفت زگيتى در عالم عنصر بسپرد ذره خاكى . . . آن مستى و عيش و طرب و وجد مسلسل * آن خوردن و پوشيدن و آن وضع مجلل آن كبر و غرور و ستم عيش معجل * با فقر و سكوت وكر وكوريست مبدل با ذلت و خوارى و بلا گشت معلل رباعيات ظاهر نشده كسى چو فردا را * امروز شكن پيكر اين سودا را خوش باش به ياد اوكه دروقت فناء * هر غصه بيايد و نيابد ما را . . . . . . رنگ چمن از گريه ابر است مخضر بلبل به سر غنچه گل گشت معطر * عارف به اميد نظر دوست منور عاشق زغم جلوه يار است مكدر