الشيخ محمد آصف المحسني
112
رنگارنگ يا كشكول درويشى (فارسى)
دنيا و نامرد ها عابدى شد به خواب در فكرى * ديد و دنيا چون دختر بكرى كرد از وى سوال كاى دختر * بكر چونى به اين همه شوهر گفت دنيا كه با تو گويم راست * كه مرا هركه مرد بود نخواست هركه نامرد بود خواست مرا * وين بكارت از آن بجاست مرا از معادن صائب دزدى بوسه عجب دزدى خوش عاقبتى است * اگر باز ستانند دو چندان گردد پيامد يك خطا راضى نشد ابليس كند سجده به يكدم * يك عمر شدى جاكش ذريه آدم شيطانكه راندهگشت بجز يكخطا نكرد * خود را به براى سجده آدم رضا نكرد شيطان هزار مرتبه بهتر ز بى نماز * آن سجده را به آدم و اين بر خدا نكرد . . . ديدى كه خون ناحق پروانه شمع را * چندان امان نداد كه شب را سحر كند پروانه چو پر سوخت بخنديد بر او شمع * گفتا كه تو را سوختن پرهنرى نيست به پيش شمع اگر پروانه سوزد نيست دشوارش * چه باك از سوختن آن را كه بر بالين بود يارش محبت كامل مكتوب جان فزاى تو آمد به سوى من * بوسيدم و بر اين دل بريان نهادمش از ترس آنكه آتش شوقم بسوزدش * فى الحال بر دو ديده گريان نهادمش از بيم آن كه اشك سرشكم بشويدش * از ديده برگرفتم و بر جان نهادمش