السيد محمد حسين الطهراني
69
نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى)
صحن مطهّر ، قرب مدرسهء حضرت آية اللّه العظمى بروجردى ، منزل گزيده بودند ؛ رفتم ، و سلام كردم ؛ و معانقه نمودم ؛ و خير مقدم گفتم . گفتند : ما عازم حجّ مىباشيم ، و چند روزى در أعتاب عاليه زيارت دوره مىكنيم ؛ و سپس با طيّاره از بغداد به سمت جدّة مىرويم . من هم از اين سفرشان إظهار مسرّت كردم ؛ و تهنيت گفتم . و قريب نيم ساعت نشستم ؛ و سپس خداحافظى كرده و به منزل بازگشتم . فرداى آن روز ، سه ساعت بعد از ظهر بود كه در شدّت گرماى نجف ، در منزل را مىزدند ؛ چون گشودم همان آقاى محترم و پيرمرد معارض بود كه تنها به عنوان بازديد ديروز من آمده بود . مرحبا و سلام گفتم ، و بدرون آوردم . گفت : من مىخواهم از والدهء شما نيز خداحافظى كنم ! گفتم : بفرمائيد اشكال ندارد ( چون در اين كشمكش والدهء حقير نيز به مناسبت ربط با حقير ، دچار اتّهام و بدبينى و سوء ظنّ شده بود . ) آمد و در مقابل والده ايستاد . و سلام كرد و گفت : مىخواهم به بيت اللّه الحرام بروم ؛ از من بگذريد ! والده گفت : أبدا نمىگذرم ! گفت : بايد بگذريد ! والده گفت : إمكان ندارد . گفت : به خدا قسم اگر از من نگذرى ؛ از اينجا به طهران برمىگردم ؛ و حجّ نمىروم . من عرض كردم : آقا ! والده گذشتهاند و مىگذرند ؛ شما مطمئن باشيد ! من ايشان را راضى مىكنم ؛ انشاءالله در سفرتان مقضىّ المرام بوده باشيد ! آقا خداحافظى نموده ؛ و از منزل بيرون شدند ؛ و فردا صبح بناست كه از مسافرخانه با همراهان با ماشين سوارى بكاظمين حركت كنند . فردا صبح حقير به ديدنشان در مسافرخانه رفتم ؛ هوا گرم بود . خود و همراهانشان در صحن حياط مسافرخانه ، كنار ديوار روى نيمكتها نشسته بودند ؛