السيد محمد حسين الطهراني

144

نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى)

ته كه سود و زيان خود نزونى * به يارون كى رسى هيهات هيهات علّامه تكانى خورد آنگاه قدرى در فكر فرورفت ؛ و رنگش قدرى تغيير كرد ؛ و هيچ جوابى به من نداد . من شما را مىشناسم ؛ در مسجد قائم نماز مىخوانيد ؛ به آن مسجد آمده‌ام ؛ بازهم مىآيم . من جاى معينى ندارم . شب‌ها خواب ندارم ؛ در طهران پارس ، طهران نو ، طرشت . و اين طرف و آن طرف مىروم ، به قهوه‌خانه‌ها مىروم ؛ و سر مىزنم . منزل سابق ما نزديك دروازه شميران بوده است . ولى از وقتى كه مادرم فوت كرده است ، كمتر به آن منزل مىروم . گفتم : عنايات از جانب خداوند است . ولى آيا به حسب ظاهر براى اين عناياتى كه به شما شده است ؛ سبب خاصّى را در نظر دارى ؟ ! گفت : بلى ! من مادر پيرى داشتم ، مريض و ناتوان ، و چندين سال زمين‌گير بود ؛ خودم خدمتش را مىنمودم ؛ و حوائج او را برمىآوردم ، و غذا برايش مىپختم ؛ و آب وضو برايش حاضر مىكردم ؛ و خلاصه به هرگونه در تحمّل خواسته‌هاى او در حضورش بودم . و او بسيار تند و بدأخلاق بود . بعضا فحش مىداد ؛ و من تحمّل مىكردم ، و بر روى او تبسّم مىكردم . و به همين جهت عيال اختيار نكردم ، با آنكه از سنّ من چهل سال مىگذشت . زيرا نگهدارى عيال با اين خلق مادر مقدور نبود . و من مىدانستم اگر زوجه‌اى انتخاب كنم ، يا زندگانى ما را بهم خواهد زد ؛ و يا من مجبور مىشدم مادرم را ترك گويم . و ترك مادر در وجدانم و عاطفه‌ام قابل قبول نبود ؛ فلهذا به نداشتن زوجه تحمّل كرده ، و با آن خود را ساخته و وفق داده بودم . گهگاهى در أثر تحمّل ناگواريهائى كه از وى به من مىرسيد ؛ ناگهان گوئى برقى بر دلم مىزد ، و جرقّه‌اى روشن مىشد ؛ و حال خوش دست مىداد ، ولى البتّه دوام نداشت و زودگذر بود . تا يك شب كه زمستان و هوا سرد بود - و من رختخواب خود را پهلوى او و در اطاق او مىگستردم ، تا تنها نباشد ، و براى حوائج ، نياز به صدا زدن نداشته .